بدی یالثارات این نیست که تعریف بسته‌ای از مفهوم پوشیدگی داره و با استعانت از فقه شیعه فحش داده به کسی که از اون تعریف پیروی نکرده. بدی یالثارات اینه که با خود زن‌ها درباره‌ی پوشش‌شون روبه‌رو نشده و مردهای کنارشون رو مخاطب دونسته. بهتر بود می‌پرسید «جنده کیست؟» و با تصمیم‌گیرنده‌ی اصلی اون پوشش و اون آرایش و اون بو و اون زینت حرف می‌زد. زن رو باید در گفت‌وگو با خودش و زیر سایه‌ی احترام به قدرت تصمیم‌گیری خودش محکوم و مجازات کرد و نه در پیوند با پدر و برادر و همسرش یا هر مذکر دیگه‌ای؛
دوم این که
اگر تا آن اندازه هم پیش نرفته باشد می‌تواند هر افسون‌گری را به نیم‌نگاهی بازبشناسد، پس تردیدی نیست که شیطان را دیده و به هر نیرنگی که بوده توانسته سیاهه‌ی نام افسون‌گرها در انگلستان را از او بگیرد، پس یاری‌رسان‌ش شیطان‌ست.

پاسخ این که
ستایش‌ها بر او می‌بود اگر سر راه شیطان این همه سختی ساخته و سیاهه‌ی نام افسون‌گرها را از او ربوده بود. همچنین، او چیزی بیش از سایر مردمان درباره‌ی سیماشناسی* نمی‌داند؛


*Phisiognomie
* از پیش‌گفتار واژه‌نامه‌ی انگلیسی زبان همجنس‌گرایان و پلاری

خرده‌زبان‌های هنجارشکن، پیشروترین و نوآورترین چهره‌های زبان‌اند. فرسودگی و کهنه‌گی برای فرهنگ هنجار و زبان هنجار است و هر بار که فرهنگ همگانی از واژه‌های پنهانی ما باخبر می‌شود، به جای واگذارکردن‌شان به زبان هنجار، آن‌ها را بی‌درنگ با نمونه‌های تازه‌ای جایگزین می‌کنیم. خرده‌زبان‌ها افزون بر ساخت مفهوم‌های نو یا واژه‌های نو برای مفهوم‌های کهن، زمینی هم برای نوآوری به کاربر می‌دهند که هم‌ارز آن در زبان هنجار نیست. نوآوری گروهی‌ای‌ که برای ساخت این زبانک‌ها هزینه می‌کنیم، نشانه‌ی اندازه‌ی نوآوری یک‌یک ما کاربرهاست و این به‌ویژه درباره‌ی زبان همجنس‌گرایان راست است.

زبان همجنس‌گرایان بیش از هر چیز تصویری از ترس‌ها و خواسته‌های یک خرده‌فرهنگ است‌. پر از دوگانه‌گی‌ست و می‌تواند هم‌زمان بر کسی یا چیزی بتازد و آن را پاس بدارد؛ می‌تواند کسی را از درون‌مایه‌ی ناگوار گفت‌وگو دور نگه دارد یا او را با دور نگه‌داشتن از گفت‌وگویمان کوچک کند. می‌تواند جهان را تا مرز چارچوب‌های شناخته‌ی ما بکاهد یا به پیچید‌گی‌های جهانی اشاره کند که درش تمایزهای باریکی میان مفهوم‌های همانند هست. در انگلیسی، چند دسته‌ی بنیادی واژه در فرهنگ همجنس‌گرا هست. واژه‌هایی برای مردم بر پایه‌ی زنی و مردی، پیری، گیرایی و گرایش و توانایی جنسی، و اندازه‌ی زن‌گونه‌گی یا مردگونه‌گی‌‌شان هست. واژه‌هایی برای اشاره به پاسبان‌ها و مرد‌های زن‌دار و همجنس‌گراهای یواشکی و لات‌های زن‌باز که در شرایط خاصی اهل حال باشند هست؛ برای کار‌های جنسی و اندام‌ها واژه هست. واژه‌هایی برای کنش‌گری سیاسی و واژه‌هایی برای سرکوب سیاسی هست. کوتاه این‌که زبان همجنس‌گرای انگلیسی پر است از دوپهلوگویی، دوبارگویی و قافیه‌بازی‌هایی که به شوخی‌های بچه‌مدرسه‌ای‌ها می‌مانند و با این‌که روش‌های گوناگونی برای ساختن واژه‌های تازه هست، بسیاری از واژه‌ها را از روی دستورهای آشنا می‌سازد‌: قافیه‌دارها (gay spray)، ‌قافیه‌وار‌ها (flip-flop) و دوبارک‌ها (yoyo) و آمیخته‌هایی که معنی یا آوای دو واژه را با هم می‌آورند (gymbot)؛ گزاره‌هایی داریم که با حرف‌های یک‌سان آغاز می‌شوند (meat market) و گزاره‌هایی داریم که پایان‌شان به هم می‌مانند (gender butcher) و گزاره‌هایی داریم که مصوت میانی یکسانی دارند (fuck buddy) و قافیه‌های سروته‌شده داریم که صامت و مصوت آغازین یکسان دارند (muscle muffin). روش دیگری هم بریدن واژه به تک‌بخش (tats) است یا کاهیدن آن به حرف‌های آغازین واژه‌ها‌ (APS). کاهیده‌‌ها در گفت‌وگو برایمان زمان می‌خرند و از آن‌جا که خیلی از این کاهیده‌ها سرشت جنسی دارند، به سخنگو این توانایی را می‌دهند که در جاهای همگانی بتواند پنهان بماند. استعاره هم روش دیگر‌ی‌ست که محدود به زبان همجنس‌گرایان نیست. برای نمونه، فرهنگ دگرجنسگرا در خیلی از جاها زن‌های زشت را با حیوان‌‌ها مقایسه و زن‌های خواستنی را به خوراکی همانند می‌کند. استعاره‌های زیادی هم هستند که ویژه‌ی زبان همجنس‌گرایان یا وابسته به آن هستند و یاری می‌کنند تا بفهمیم همجنس‌گراها خرده‌فرهنگ‌شان و خودشان و همدیگر را چه‌طور بازنمایی می‌کنند. بخشی از واژه‌های زبان همجنس‌گرایان دربرگیرنده‌ی استعاره‌های زن‌گونه‌ است که سنت تاریخی درازی هم دارد. وابستن مردهای همجنس‌گرا با زن‌گونه‌گی هنوز پیش می‌آید و در فرهنگ همجنس‌گرا رویکرد دوگانه‌ای در برابرش هست؛ گاهی خوارکننده و گاهی دوستانه‌ست. خواهر یعنی دوست نزدیک، و مادر یعنی مراد. در برابرش، واژه‌های مردگون مثل بابا و پسر به سکس اشاره دارند. استعاره‌های خانوادگی را می‌توان سامانه‌ای از ارزش‌های سلسله‌مراتبی قدرت دانست. بابا و مامان یعنی قدرت، و پسر نشانه‌ی جوانی‌‌ست، و خاله یا مامان‌بزرگ نشانه‌ی پیری یا ناتوانی. استعاره‌های همجنس‌گرایان شامل خوراکی‌ها، جاندارها، اصطلاح‌های دینی، رنگ‌ها، گونه‌های پوشش، اصطلاح‌های سینمایی و عنوان‌های سلطنتی هم می‌شوند. آن‌هایی که سلطنتی و سینمایی هستند، کاربر را در زرق‌وبرق می‌پیچند‌ و بیشترشان شوخی با طبقه‌ی اجتماعی‌اند. خوراکی و حیوان و دین بیشتر پیوسته به سکس‌اند و استعاره‌های پوشش و رنگ، به کلیشه‌ی نخ‌نمای اواخواهر خلاق یا خوش‌پوش برمی‌گردند. هم‌راستا با زبانک همگانی‌تر همجنس‌گرایان در انگلیسی، چیزی به نام پُلاری۱ هم دارند. پلاری زبانکی‌ست که بخشی از همجنس‌گرایان انگلیسی‌زبان در صد سال گذشته ساخته‌اند و سخنگوهایش در دوره‌ای آن‌قدر ماهرانه پلاری‌گویی می‌کرده‌اند که به گوش شنونده زبان جداگانه‌ای می‌آمده. امروز ولی مرز میان پلاری و زبان همگانی‌تر همجنس‌گرایان روشن نیست و بسیاری از سخنگوهای پلاری هر دو را به کار می‌برند. پلاری وام‌دار چند فرهنگ واژگان کهنه‌تر از خودش است، مثل زبانک دزدها۲ که دست‌کم به سده‌ی هفدهم برمی‌گردد. تاریخ دقیق پیدایش پلاری دانسته نیست و گفته‌اند که از دل زبانک قرن نوزدهمی‌ای که پارلیاری۳ خوانده می‌شده بیرون آمده. پارلیاری را سیرک‌بازها و جنده‌ها و گداها و نوازنده‌های خیابانی و کولی‌ها و دیگر گروه‌هایی که دور از متن اصلی فرهنگ زندگی می‌کرده‌اند ساخته‌اند و از آن‌جا که خیلی از این‌ها از جنوب تا شمال و در سراسر اروپا کار می‌کرده‌اند، بسیاری از واژه‌های پلاری ریشه‌ی ایتالیایی دارند‌. دیرتر که تالار‌های موسیقی قرن نوزدهمی جایگزین این مردم دوره‌گرد شدند و سنت تیاتر از دل‌شان بیرون آمد، پارلیاری کم‌کم قلب شد به چیزی که پلاری می‌خوانیمش و بازیگرها و رقصنده‌‌های همجنس‌گرا یاری کردند تا این زبان به همجنس‌گرا‌های لندن شناسانده شود، ولی چیزهای دیگری هم برش تاثیر داشته. لندن زبانکی بر اساس گزاره‌های قافیه‌دار داشته و در همان دوره زبانک کم‌ترشناخته‌شده‌ای هم بوده که حرف‌های واژه‌ها را سروته می‌کرده؛ چیزهایی از ییدی۴ واردش شده و جدا از ایتالیایی و ییدی، فرانسوی و آلمانی هم به مقدار کمتری به پلاری راه پیدا کرده‌اند تا کاربرش سفرکرده‌تر به چشم بیاید؛ بندر و باراندازهای لندن به خاطر ملوان‌هایش پاتوق همجنس‌گرا‌ها بوده و ملوان‌ها هم زبانک ویژه‌ای به نام «لینگوا فرانکا»۵ داشته‌اند و از درهم‌آمیزی این دو خرده‌فرهنگ، تکه‌هایی از هر یکی وارد دیگری شده. در جنگ دوم جهانی و دیرتر از آن در دهه‌ی شست، گزاره‌ها‌یی امریکایی به این آش افزوده‌اند و دست‌آمد پایانی آن چیزی پیچیده است که بسته به کاربر و جایگاهش و هر بار دگرگون می‌شود.

در بریتانیا، به کار بستن پلاری در دهه‌ی پنجاه، در دوره‌ای که پزشک‌ها و وکیل‌ها دست به دست هم داده‌اند تا بیمارانه‌ترین روش‌های تنبیه همجنس‌گراها را پیدا کنند، و زیر خفقان باید و نبایدهای پس از جنگ به اوج می‌رسد. مردهای همجنس‌گرا زیر فشارهای وحشتناک و سایه‌ی همیشگی ترس و خشونت و زندان و شوک برقی و تزریق هورمون، زبانی مشترک و پنهانی می‌خواهند که پناهگاهی باشد برای فرار از فرهنگ غالب و چراغ سبزی برای یافتن همنوع‌هایشان. این وضع ادامه پیدا می‌کند تا وقتی که شرایط سیاسی کم‌کم بهتر می‌شود و زبان پنهان بیشتر برای گفت‌وگو با رفقا کاربرد دارد تا لاسیدن. دایره‌ی واژگان پلاری که پر از واژه‌هایی برای تن و پوشش و خندیدن به سایرین است، نشان می‌دهد که در مقام اول برای بدگویی درباره‌ی همگان، به‌ویژه برای بدگویی از همگان جلوی خودشان کارکرد داشته. سال‌های پایانی دهه‌ی شصت میلادی‌ست و ستاره‌های «Round the Horne» جفت به‌شدت اوایی هستند به نام‌های جولین و سندی۶. این برنامه بعدازظهرهای یکشنبه‌ی رادیو را پر می‌کند و با هفته‌ای نه‌هزارهزار نفر شنونده، محبوب‌ترین برنامه‌ی خنده‌آور بریتانیاست. جولین و سندی از صدقه‌ی سر واژه‌های پنهانی و ناشناخته‌ی پلاری، هر هفته همه‌ی خط قرمزهای رادیو را زیر پا می‌گذارند و در دوره‌ای که همه‌ی همجنس‌گرا‌های تصویرشده در رسانه‌ها باید در آخر داستان بمیرند، تصویری از زوج اواخواهر بی‌حیا و شنگولی ارائه می‌دهند که چراغی‌ست برای همجنس‌گرا‌های جوانی که زیر فشار جامعه‌ی بریتانیای آن سال‌ها زندگی می‌کنند. در ۱۹۶۷ از همجنس‌گرایی تا اندازه‌ای جرم‌زدایی می‌شود و پس نیاز کمتری به زبان مخفی هست و هم‌زمان، جولین و سندی به پلاری سویه‌ی نویی بخشیده‌اند و با به کار بردن آن در رادیو، آن را به همه‌ی خاله‌ها و دایی‌ها یاد داده‌اند و دیگر دلیلی برای استفاده ازش نیست. در نهایت، پلاری به فراموشی سپرده می‌شود چون نماد خفقان است و موج‌های اول آزادی‌خواه‌های همجنس‌گرا آن را جنسیت‌زده و نژادپرست و همجنس‌گراستیز می‌خوانند و مجله‌های آزاد دهه‌ی هفتاد، پلاری را نمونکی از یهودیه‌۷ها می‌دانند و ترس از این هم هست که زبان همجنس‌گرایان بسته به تن و سکس بماند. مردهای همجنس‌گرا می‌خواهند تصویر نویی از خودشان بدهند که با تصویر اواخواهر بدنام بجنگد و پس باید از هر چیزی که وابسته به آن تصویر کهن است دوری شود. در آغاز دهه‌ی هشتاد، کم و بیش نشانی از پلاری در جامعه‌ی همجنس‌گرای بریتانیا نیست و به جای آن نمادهای جنبش همجنس‌گرایان آمریکا جای آن را گرفته‌اند: زن‌های مردنما با سیگار مارلبورو و پرچم رنگین‌کمان و مردهای همجنس‌گرا با تن ورزیده و ریش و جین و چکمه و چرم که با خرده‌تفاوتی تا همین امروز هم توی خیابان‌ها هستند. زیر سایه‌ی ایدز که جامعه‌ی پزشکی تا سال‌ها «سرطان همجنس‌گرایان»۸ می‌نامدش و فشار جامعه‌ای که همجنس‌گرا‌ها را باریک و زنانه و بیمار و ناقل مرگ می‌خواهد، باشگاه رفتن تبدیل شده به کار محبوب همه و جامعه‌ی همجنس‌گرا پر شده از خانم‌هایی که جدی‌ترین چیز برایشان مردانه‌‌‌گون بودن و دور بازوست و انگار دوره‌ی همجنس‌گرا‌هایی رسیده که به جای پلاری زنانه باید صداهای مردانه از دهان‌شان دربیاید، تا دهه‌ی نود برسد که مردم جنسیت را آسان‌تر می‌گیرند و می‌فهمند و پلاری را می‌شود میراث یا پسماند فرهنگی یک خرده‌فرهنگ دانست و از آن بازویی ساخت برای مبارزه با سرکوب‌، و شاید حتی به آن نازید. «اواخواهر» دیگر ناسیاسی نیست، بلکه نگرش فراهنجار۹ در دهه‌ی نود آن را پایه‌ی کنش سیاسی می‌گیرد. علاقه‌ی دانشگاهی‌ای هم به پلاری در زبان‌شناسی و مردم‌شناسی ایجاد و فرهنگ همگانی پر می‌شود از داستان‌ها و فیلم‌هایی که با استفاده از زبان همجنس‌گرایان و پلاری می‌کوشند به تصویرشان از یک خرده‌فرهنگ، اصالت تاریخی تزریق کنند. این هم هنوز ادامه دارد. 

پلاری هنوز جای سفت و سختی بین مردهای همجنس‌گرای انگلیسی‌زبان هم‌دوره‌ی ما دارد. برخی کهنه و بسته می‌بینندش و برخی بی‌زیان و سرگرم‌کننده‌‌. پلاری در بسیاری از واژه‌هایی که همین امروز به فرهنگ همجنس‌گرا وابسته‌اند زنده است: واژه‌‌هایی که در زبان دگرجنسگرا هیچ هم‌ارزی ندارند و به همین سبب در فهماندن تجربه‌ی همجنس‌گرا موفق‌ترند. واژه‌نامه‌ی انگلیسی زبان همجنس‌گرایان و پلاری، بنا به گفته‌ی نویسنده‌اش، تلاشی‌ست برای گردآوری مانده‌های زبان یک خرده‌فرهنگ. واژه‌های آن از سرچشمه‌های گوناگونی کنار هم آمده‌اند: از سایر فرهنگ‌های واژگان، تا گفت‌وگو با همجنس‌گراها و پرسیدن واژگانی که دوست دارند، تا تلویزیون و رادیو و کوچه. کتاب اصلی آن هم خریدنی و هم خواندنی‌ست و به اندازه‌ای که باید شناخته‌شده نیست. ترجمه‌ی فارسی آن (که چکه‌چکه از همین دست به دست‌تان خواهد رسید) ولی تلاشی‌ست برای گفت‌وگو درباره‌ی همان خرده‌فرهنگ در متن زبان فارسی و بستگی‌هایش. نه همه‌ی واژه‌های کتاب به فارسی برگرداندنی‌اند و نه بایدی هست که همه‌شان در فارسی فهمیده شوند، ولی امیدی هست که این برگردان سوزنی به فارسی‌زبان همجنس‌گرا بزند، شاید که زبان و کرانه‌های خودش را جدی بگیرد و از واژه‌هایش بنویسد و کمی از سرکوب و تعارف و تقیه‌ی فارسی را با واژه‌های بی‌شرم و بازیگوش و آزاد جایگزین کند؛ چه واژه‌هایی که فردوسی زن‌ستیز و سعدی بچه‌باز و وحشی‌بافقی عاشق گفته‌اند، و چه واژه‌هایی که من می‌سازم، هرچند کم‌بها و کم‌کاربرد باشند؛

پانویس‌ها:
۱. Polari
۲. Thieves' Cant
۳. Parlyaree
۴. Yiddish
۵. Lingua Franca
۶. Julian and Sandy
۷. Ghetto
۸. Gay Cancer
۹. Queer Theory
مفعول‌ها؟ تمام ملل عقب‌مانده‌ی آفریقا، آمریکای لاتین، شرق آسیا، تمام طبقات محروم، تمام کور و کچل‌ها و مفلوج‌ها، تمام زندانی‌ها، تمام مردمی که نفهمیده برای عوامل استعمار کف می‌زنند، تمام مردمی که نفهمیده برای استعمارگران هورا می‌کشند، تمام آن‌هایی که قلب‌شان مثل زائوی کثیفی از تن مندرس‌شان بیرون مانده است، تمام آن‌هایی که فقط در مقابل ظلم می‌توانند دست به سوی آسمان بلند کنند و حتی نفرین هم نکنند. تمام مردمی که شب و روز از برابر هیتلر رژه رفتند، تمام مردمی که در کوره‌های آدم‌پزی سوختند، تمام اعرابی که در صحرای سینا گم شدند و گندیدند، تمام آن‌هایی که به جای هوا، گاز مهلک قدرت‌های بزرگ را تنفس کردند و در جنگل‌های ویتنام پوسیدند، تمام آن‌هایی که بر سر دارها رفتند، تمام آدم‌هایی که از وحشت سرنیزه و باتون اشغال‌گران خارجی و عوامل آن‌ها پا به فرار گذاشتند و صفوف خود را از هم پاشیدند. تمام پدرانی که به پسران‌شان گفتند هیس، تمام مادرانی که نتوانستند حتی در خیابان‌ها بر اجساد پسران‌شان گریه کنند. تمام آن‌هایی که سرهاشان را پایین انداختند و ترسیدند که اگر روبه‌رو یا آسمان را نگاه کنند طعمه‌ی حریق جنایت فاشیست‌ها بشوند، تمام مردم ساده‌ی بی‌چاره‌ای که وعده‌های جنایت‌کاران هیتلری و جانشینان آنان را قبول کردند. تمام مردم آرامی که تماشا کردند و حتی لبخند هم زدند، اکثریت‌های ساده‌لوحی که جنایات عده‌ای را فراموش کردند تا به جنایات بعدی هم عادت کنند، آن‌هایی که حافظه‌شان را برای آزادی از دست دادند، تمام آن‌هایی که ماشین و سرمایه و پول حواس‌شان را مختل کرد و در تیمارستان‌ها به یاد گل‌های هنوز نشکفته هستند، تمام آن‌هایی که مثل رمه‌ی بزها وارد کارخانه‌ها می‌شوند و کوچک‌ترین اعتراضی نمی‌کنند. همه‌ی آن‌هایی که روی سکوهای بانک‌ها نشسته‌اند، تمام جیب‌برهایی که روبه‌روی هم در کامیون پلیس نشسته‌اند، و تمام قماربازهایی که آژدان‌ها متواری‌شان می‌کنند. همه‌ی فواحش با صداهای خشن و بیمار، و همه‌ی دلال‌ها با صداهای سمج و مصرانه. همه‌ی خیل وحشت‌زده‌ی مردمی که یک ترقه چون بید می‌لرزاندشان، و همه‌ی روشن‌فکران اصیلی که قلم صد تا یک غاز می‌زنند و در تنهایی و فرقه می‌سوزند؛
و فعل؟ از یک‌طرف: می‌کشمت؛ می‌خورمت؛ می‌زنمت؛ نابودت می‌کنم؛ به مسلسل‌ت می‌بندم؛ تیرباران‌ت می‌کنم؛ له‌ولورده‌ت می‌کنم؛ بگیر؛ ببند؛ حرکت کن؛ دست‌ها بالا؛ بخوابید؛ بمیرید؛ حرف نزنید؛ سکوت کنید؛ دست بزنید؛ خفقان بگیرید؛ و از طرف دیگر: آزاد هستید؛ مرفه هستید؛ زنده‌اید و این خر را به نام آزادی برای شما رنگ کرده‌ایم؛

- از «فرهنگ حاکم و فرهنگ محکوم» رضا براهنی

یکم این که
کسی که مچ افسون‌گران را می‌گیرد، خود باید بزرگ‌ترین افسون‌گر باشد.

پاسخ این که
اگر قلمرو شیطان پاره‌پاره باشد و هر پاره‌اش با پاره‌ای دیگر به جنگ، چگونه دوام بیاورد؟
به‌همه‌چیره‌شونده نام من است، نیک‌کردار نام من است، پیش‌رونده نام من است، پس‌رونده نام من است، تند نام من است، تندترین نام من است، دلیر نام من است، دلیرترین نام من است، سخت نام من است، سخت‌ترین نام من است، قوی نام من است، قوی‌ترین نام من است، ستیزه‌شکن نام من است، به‌ستیزگی‌چیره‌شونده نام من است، تموج‌آورنده نام من است، موج‌ریزنده نام من است، موج‌انگیز نام من است، زبانه‌ی کشنده نام من است، نیزه‌ی سرتیز نام من است، نیزه‌ی سرتیزدارنده نام من است، نیزه‌ی پهن نام من است، نیزه‌ی‌پهن‌دارنده نام من است، نیزه‌ی آخته نام من است، نیزه‌ی آزنده نام من است، فرهمند نام من است، بسیار فرهمند نام من است...؛

- رام‌یشت، کرده‌ی ۱۱
متیو هاپکینز، درگذشته به سال ۱۶۴۷ میلادی، افسون‌گر۱یاب سرشناس انگلیسی‌ست. بیش‌تر دانسته‌هایمان از او محدود به سه سال پایانی زندگی اوست و پیش از آن گویا قانون‌دان بوده و با پول پدرش زندگی می‌کرده و همین داستان هم نمی‌دانیم تا کجا راست است. نخستین بار در ۱۶۴۴ کسانی را افسون‌گر خوانده و گفته که هر شش نفرشان انگیزه‌ی کشتن او را داشته‌اند. از این‌جا به بعد خودش را «سرکار افسون‌گریاب»۲ خوانده و از مردمان روستاها مزد می‌خواسته تا افسون‌گرها را پیدا و وادار به اقرارشان کند و با هم‌کاری حکم‌ران‌ها، همه‌ی این بدنام‌ها را آویزان می‌کرده. از ۱۶۴۴ تا ۱۶۴۶، شماره‌ی این بیچاره‌ها به چیزی نزدیک سیصد رسیده که تنها دویست تا کم از مجموع افسون‌گرهای انگلیسی کشته‌شده از سده‌ی پانزدهم تا هجدهم میلادی دارد.

روش‌های بازپرسی او و هم‌کارهایش برتری‌ای بر شکنجه ندارند. یکی این که گمان می‌کرده ازمابهتران و دیوبچه‌ها در ازای یاری رساندن به این زنان، جایی از بدن آن‌ها را می‌مکند و پاداش‌شان خونی‌ست که می‌نوشند. و می‌گفته هر زمان شیطان به بستر این‌ها می‌رود تا تخمه‌ی خود را در آن‌ها بکارد، جایی از بدن آن‌ها را می‌مکد و هر گونه خال و زخم و ماه‌گرفتگی و خرابی بر پوست را نشانه‌ای بر مکیده‌شدن خون می‌گرفته و آن را «پستانک افسون‌گر»۳ می‌نامیده. یا می‌گفته از آن‌جا که کسی افسون‌گرها را هنگام زاده‌شدن غسل نداده، اگر در آب‌شان بیندازی فرو نمی‌روند و رو می‌آیند. خنده‌دار این‌که داستانکی هست که می‌گوید هاپکینز از پس آزمون‌های خودش برنیامده و پس از این‌که بدن‌ش روی آب مانده، اعدام شده. درستی‌ش روشن نیست و داستانک دیگری می‌گوید که بیماری سل او را در خانه‌اش کشته.

این میان، تنها نوشته‌ای که از خود او در دست داریم «یافتن افسون‌گرها»۴ست: پاسخ به چهارده پرسش خیالی از سوی مردمی خیالی؛ پیشنهاد روش‌هایی که در نبود هاپکینز، چراغ راه افسون‌گریاب‌ها و افسون‌گرکش‌های بسیاری شده. برگردان فارسی آن را در چهارده پاره، همین‌جا بخوانید؛ «باشد که افسون‌گر را زنده نگذارید

پانویس‌ها:
۱. Witch
۲. Witch Finder Generall
۳. Witch's Teat
۴. The Discovery of Witches


فساد یعنی فاصلهی الان، تا الان. فاصلهی این دم، تا این بازدم. فاصله‌ی زینب، تا سر برهنه‌ش. فاصله‌ی حسین، تا سرش بی‌تن. فاصله‌ی سینه‌ی رقصون فرخ‌زاد تا تن تیکه‌پاره‌ش کف آشپزخونه‌. فاصله‌ی موهای مهستی که به‌زور توی جلد جوانان جا شده تا سر سرطانی‌ش توی قبر. زمان لازم برای فساد رو اگه خطی ببینی، می‌شه فیلم پژمرده شدن گل و می‌شه طبیعت. با زمان غیرخطی، فساد تبدیل می‌شه به نقالی و نوحه‌ای که سر و تهش همه‌چی همین‌الان و هم‌زمان با هم داره اتفاق می‌افته و تباهی‌ش اشک مومن رو درمیاره. مهستی دیشب تالار رودکی رو با «شهریارا»خوندن‌ش افتتاح کرده و دیشب از سر بی‌پولی برای هم‌وطن‌های ساکن لس‌آنجلس توی عروسی‌شون «تو بزن تا من برقصم» خونده. برای اشک ریختن باید بتونی هم‌زمان چند جا باشی.

آذر پنجاه و هفت، مادرم فری‌خانم با آقام عروسی کرد. مادرم بیست سال‌ش بود و سال دوم مدرسه‌ی عالی بازرگانی تهران و آقام کارمند هواپیمایی ملی ایران. یه فیلم نیم‌ساعته هست از روز عروسی‌شون. از آرایشگاه شروع می‌شه و می‌ره اتوبان شاهنشاهی و از هتل هیلتون که تنها وایساده وسط بیابونی‌های مرز شمرون رد می‌شه و می‌پره به تهران‌پارس. خونه‌های یه‌طبقه و نوساز محله رو از بالا نشون‌ت می‌ده و می‌پره به در خونه‌ی مادربزرگم که کنارش یه گوسفند و یه گله آدم منتظر وایساده‌ن تا آقام عروس رو برسونه به کشتارگاه. باقی‌ش تکراریه جز دو جا. اولیش جاییه که بعد از عقدشون کفتر هوا می‌کنن. رفیق آقام داره «آن گل سرخی که دادی...» می‌خونه و مادرم دو تا کفتر از قفس درمیاره و به جای این‌که یکی‌ش رو بده آقام هوا کنه، جفت‌شون رو خودش هوا می‌کنه و رو به دوربین می‌خنده و می‌زنه توی ذوق آقام که با گره‌ی کراوات کلفت‌ش دست‌به‌خایه وایساده و این‌ور اون‌ور رو نگاه می‌کنه؛ دسته‌گل‌ش رو هم پرت می‌کنه پشت سرش که خاله‌ی هفت ساله‌م می‌گیره و می‌زنه توی ذوق دخترهایی که انتظار پرت‌شدن دسته‌گل رو نداشته‌ن. قبل‌تر از این، سر سفره‌ی عقد وقتی می‌پرسن «وکیلم؟» عروس خانم نه گل می‌چینه و نه گلاب میاره؛ همون بار اول می‌گه بله و تورش رو می‌زنه بالا و آقام رو می‌بوسه و این‌جا هم می‌خوره توی ذوق زن‌هایی که منتظر وایساده‌ن توی صف قند سابیدن و توی ذوق آقام که فرصت پیدا نمی‌کنه تور عروس رو خودش بزنه بالا. اتفاقی که توی فیلم نیست اینه که همه‌ی کادوها و سکه‌ها و جواهراتی که سر عقد به عروس می‌دن همون شب گم می‌شه، یا دزدیده می‌شه؛ معلوم نیست، و مادرم این‌طوری می‌ره خونه‌ی بخت.

یک‌سال بعد از عروسی، مادرم می‌زاد. دو سال بعد از عروسی، جنگ شروع می‌شه و مدرسه‌ی عالی بازرگانی تعطیل و کراوات‌های ایران‌ایر بلااستفاده و مادرم طی جنگ به این نتیجه می‌رسه که دیگه نمی‌خواد با آقام زندگی کنه. موشک‌بارون بوده و راه می‌افتن برن شمال. دم یه تونلی، جاده انقد شلوغ بوده که ماشین‌ها همه خاموش، منتظر نشسته بوده‌ن توی تاریکی و ملت داشته‌ن توی سکوت از فلاسک‌هاشون به همدیگه چایی تعارف می‌کرده‌ن. یه جایی از داستان صدای انفجار میاد. آقام در ماشین رو باز می‌کنه و بدون این‌که پشت سرش رو نگاه کنه بدو بدو می‌ره و توی تونل قایم می‌شه. مادرم اطرافش رو نیگا می‌کنه و می‌بینه ماشین بغلی هنوز داره چایی‌ش رو می‌ریزه و کسی از جاش تکون نخورده. چن دیقه‌ای طول می‌کشه تا تا آقام دست‌به‌خایه از توی تاریکی تونل بیاد بیرون.

اواخر جنگ، در واقع یک سال آخر جنگ رو به‌کل می‌رن شمال. اسم خواهرم رو توی یه مدرسه روبه‌روی ایزدشهر می‌نویسن و خودشون هم صبح و ظهر و شب‌شون رو به هوارهوار و فشار روانی و دوچرخه‌سواری و دریا می‌گذرونن. یه روزی احتمالن بین هوارهوار و دریا مادرم می‌فهمه که حامله‌س و احتمالن بدون این‌که لباس عوض کنه همه رو سوار ماشین می‌کنه و بدوبدو می‌رن تهران تا بدون فوت وقت جلوی ضرر رو بگیرن. یه دکترِ بچه‌انداز مونده بوده توی شهر و قول معروف این بوده که زنده از زیر دست‌ش بیرون نمیای. چند سال پیش که مادرم رو بردم «میم مثل مادر» رسول ملاقلی‌پور رو ببینه، وقتی رسید به صحنه‌ای که می‌رن دکتر تا بچه رو بندازن، با آرنج زد بهم و با صدای خفه‌ای گف اون دکتری که رفتیم تو رو بندازیم عین همین صحنه بود. خون و جیغ زن‌ها و ساطور بود که از صحنه می‌ریخت بیرون. مادرم مثل گل‌شیفته می‌ترسه و در می‌ره و یک‌سال بعدش جنگ تموم شده و خونه‌ی جدیدمون رو توی امانیه خریده‌ن و من وسط برف سنگینی که دی‌ماه شصت‌وهفت میاد به دنیا اومده‌م. آقام زنجیر چرخ نداشته و دست‌به‌خایه وامیسه تا تاکسی‌تلفنی بیاد و مادرم رو ببره بیمارستان پاستورنو.

شیش سالم بود که مادرم بزرگ‌ترین دعوای زندگی‌ش رو با آقام کرد. من آمادگی ستارگان می‌رفتم و مادرم یک‌ماه بود که کار نمی‌کرد و افسرده بود و تا روی آقام اون‌ور بود قلپ‌قلپ ویسکی می‌خورد. فردای اون دعوا، خیلی زودتر از ساعت عادی تعطیل‌مون کردن و راننده‌ی سرویس نبود که ما چند نفر رو برسونه و زنگ زدن و مادرم اومد دنبالم. عیدم بود. هیچی بهتر از این نبود که مادرم بیاد دنبالم؛ چه توی آمادگی چه تا همین الان. موهای فر بلند داشت تا پایین کمرش و روسری بزرگ ترکمنی می‌کرد سرش چون تنها چیزی بود که می‌تونست اون حجم مو رو بپوشونه. اون روز که اومد، موهاش به زور توی اُپل کورسای کوچولومون جا شده بود چون تمام کله‌ش بیگودی بود چون قرار بود بره دوره‌ی زنونه‌ی فامیلی و یه‌کم هم شاکی بود چون این‌جوری مجبور بود من رو با خودش ببره. نشستم توی ماشین و بوسم کرد و تا خود خونه رو یه‌نفس گاز داد و بعد بدوبدو حاضر شد و یه لباس خیلی نازک گشاد خردلی تن‌ش کرد و عطر سی‌کی ایترنیتی‌ش رو زد به بالا تا پایین‌ش و من رو بدون حرف چپوند توی ماشین و گاز داد تا رسیدیم خونه‌ی فامیل، یه جایی تو فرمانیه. تا داشت ماشین رو قفل می‌کرد به من گف پیاده شم و برم اون دست کوچه وایسم تا بیاد. رفتم و اون دست کوچه وایسادم و نگاش می‌کردم که روسریش افتاده و توی ماشین تقلا می‌کنه که زنجیر رو قفل کنه به فرمون. بعد در رو باز کرد و پای چپ‌ش رو گذاشت بیرون و کیف‌ش رو از صندلی عقب برداشت و پای راست‌ش رو از ماشین گذاشت بیرون و تندی پیاده شد که پاشنه‌ی بلند پای اول لغزید و پاش پیچید و خورد زمین و کیف افتاد یه‌ور و من همون‌طور وایساده بودم نگاش می‌کردم که روسری‌ش دور گردن‌ش و موهاش پهن شده روی آسفالت و فریادش هواس؛ یخ زده بودم و تن‌م بی‌حس بود و نمی‌تونستم تکون بخورم. بلند شد و ماشین رو ول کرد و خودش رو کشید تا دم خونه‌ی فامیل و زنگ زد و زن‌ها با کاکل‌های زیر روسری و پاهای چاق توی جوراب رنگ‌پا بدو بدو اومدن پایین و سوارش کردن و بردن‌ش بیمارستان و من رو بردن بالا توی مهمونی‌ای که هیچ بچه‌ی دیگه‌ای نبود و منتظر نشستم توی آشپزخونه و موز خوردم تا نزدیک غروب مادرم اومد با پای گچ‌گرفته و سوار آژانس شدیم و رفتیم خونه. هوا تاریک بود وقتی از آژانس پیاده شدیم و راننده زیر بغل مادرم رو گرفت و آورد تا دم در خونه و کلید انداختیم و من پله‌ها رو دویدم تا بالا و دیدم در آپارتمان ما بازه. پس آقام صدای ما رو توی حیاط شنیده بود، پس ما رو از پنجره دیده بود ولی بلند نشده بود بیاد پایین. رفتم تو و دیدم با دوست‌هاش ول‌ن پای تلویزیون و دارن حکم بازی می‌کنن. گفتم: «بابا، مامان پاش شیکست». بی این‌که سرش رو بیاره بالا پوزخند زد و گف «بهتر» و بعد سرش رو آورد بالا و تو صورت یار حکم‌ش خندید و یه ورق انداخت زمین. یار حکم‌ش پا شد اومد از وسط راه‌پله‌ها مادر رو از راننده آژانس تحویل گرفت و من وایساده بودم با ناباوری آقام رو نگاه می‌کردم که خیره مونده بود به تلویزیون و خایه‌هاش رو می‌خاروند.

یکی‌دوماه پیش، توی فاصله‌ی عوض کردن خونه‌م و هم‌خونه شدن با جهان، ده روز موندیم خونه‌ی دوست‌مون که رفته بود سفر. آپارتمان کوچیکی بود و چیز خاصی نداشت جز یه دیلدوی شیشه‌ای و این‌که طبقه‌ی اول قصر دوریا پمفیلی بود و بخشی از کاخ سلطنتی پمفیلی‌ها توی رم. شب آخری که اون‌جا بودیم دیدیم همه‌ی اون مدت، جفت‌مون وان حموم به اون قشنگی رو بی‌استفاده گذاشتیم. چند تا اپیزود اخیر اس‌ان‌ال رو دانلود کردم و وان رو آب داغ کردم و جهان بخاری برقی رو آورد که حموم هوا بگیره و همه‌جاش رو شمع‌های کلفت رنگی روشن کرد و یه میز کوچیک گذاشتیم کنار وان و لپ‌تاپ من رو گذاشتیم روش و همه‌چی رو جز گوشواره‌ها و عینک‌هامون درآوردیم و رفتیم توی وان، روبه‌روی هم توی آب، و من شست پام رو گذاشتم دم سوراخ اون و فشار دادم و اون دکمه‌ی پلی رو فشار داد و آب داغ رو باز کردیم که ریزریز بریزه توی وان و کم‌کم حموم بخار کرد و عینک‌ها رو درآوردیم و شست پای من بیشتر رفت توی سوراخ جهان و من بیشتر حواسم به اس‌ان‌ال بود تا اون و بیس‌دیقه‌ای همین‌جور گذشت و گاهی حرف زدیم و گاهی با حوله عرق صورت همدیگه رو گرفتیم و گاهی از شکلات‌هایی که چیده بودیم کنار وان گذاشتیم دهن هم و گاهی به اس‌ان‌ال خندیدیم تا این‌که آب وان ولرم و آب آب‌گرم‌کن تموم شد. جهان رفت و آب‌جوش‌کن‌برقی آشپزخونه رو آورد و پر کرد و زد به برق و به لطف ذهن درخشان‌ش دو دیقه بعد آب گرم داشتیم که به وان اضافه کنیم. دو دیقه بعد یه ذره دیگه و دو دیقه بعد یه ذره دیگه و انقد ادامه دادیم تا آب وان دوباره جوش شد و شست پام دوباره رفت توی سوراخ اون و دیگه حواس‌مون به اس‌ان‌ال نبود و دول سیخ من از سطح آب بیرون بود و چشم‌های اون بسته بود و با هر فشار پای من ناله‌ش توی حموم می‌پیچید. آب‌جوش‌کن رو از بغل وان برداشتم و پر آب کردم و دو دیقه بعد آب جوش حاضر بود. به جهان گفتم برش‌داره و بریزه توی وان. برداشت و ریخت و وسط ریختن‌ش پای من تکون خورد و دست اون تکون خورد و آب‌جوش پرید و ریخت روی رون پای راستم. از جا پریدم و شروع کردم به هوار زدن. چشام هیچی رو نمی‌دید و فقط داد می‌زدم فاک فاک فاک فاک فاک فاک فاک فاک فاک فاک فاک فاک فاک فاک. جهان از ترس می‌لرزید و بی‌وقفه می‌گفت وای وای وای. وسط ببخشید گفتن‌ها و وای‌وای کردن‌هاش دوید بیرون و من داد و هوارکنان اس‌ان‌ال رو قطع کردم و سوختگی درجه دوم رو گوگل کردم. نوشته بود که باید بیس دیقه زخم رو زیر آب سرد نگه دارم و بعد بهش پماد بزنم و اگر بزرگتر از ده سانتی‌متر بود، که بود، برم دکتر. یه زخم بیضی گنده بود و تمام پوست‌ش رفته و گوشت خونی‌ش زده بود بیرون و هوا می‌خورد. بلند شدم و توی وان وایسادم و دوش آب یخ رو باز کردم و گرفتم روش. تازه اطرافم رو نگاه کردم و دیدم شمع‌ها یکی در میون خیس شده‌ن و خاموش، بخار حموم رفته و پادری سلطنتی حموم جاناتان مچاله شده دم در و بخاری‌برقی کنارش خرخر می‌کنه و شکلات‌ها لای عینک‌هامون افتاده‌ن توی وان که آب‌ش داره با غم زیر پام موج می‌خوره. ده دیقه بعد صدای باز شدن در آپارتمان اومد و جهان با یه کیسه پر از باند و پماد و قرص و خوراکی‌های رنگی و تخم‌مرغ شانسی با قیافه‌ی گناهکار اومد و با ترس وایساد دم در حموم و خیره شد بهم. سه صبح بود و شلوار من پاش و موهاش هنوز خیس و زیر ژاکت‌ش لخت بود. تکیه داده بودم به دیوار و دوش رو گرفته بودم به زخم لای پام و فکر می‌کردم به این‌که ده‌دیقه‌ای از کجا داروخانه پیدا کرده و تکیه‌داده بود به چارچوب در و با عذرخواهی و عذاب وجدان نگام می‌کرد. نگاهش به تلویزیون نبود و نمی‌گفت «بهتر» و وانستاده بود که تاکسی بیاد ببردم بیمارستان و ندویده بود توی تونل قایم شه. نگاهش حتا به زخمم نبود که ببینه چه شکلیه. خیره به چشم‌هام بود و چشم‌هاش پر از اشک ولی پلک نمی‌زد. یاد روزی افتادم که سال آخر دبیرستان، مادرم یکی دو روز قبل از عاشوراتاسوعا اومد مدرسه‌مون چون من با معلم دینی دعوا کرده بودم و ورقه‌م رو سفید داده بودم. بالای دفتر ناظم یه پارچه‌ی سیاه زده بودن که «میون همه دل‌ها، امون از دل زینب». من کل زنگ تفریح رو دم در وایساده بودم منتظر مادر. رسید و ماشین رو جلوی مدرسه پارک کرد و پیاده شد و در رو بست و دزدگیر رو زد و برگشت و راه افتاد سمت مدرسه، خیره به من، دو تا کام عمیق از سیگارش گرفت و سیگار نصفه رو انداخت توی جوب جلوی مدرسه و از چارچوب فلزی در حیاط رد شد و اومد تو. یه لحظه چشمش افتاد به ساختمون مدرسه و بعد چشمش افتاد به میون‌همه‌دل‌ها‌امون‌ازدل‌زینب و توی صدم ثانیه چشم‌هاش گرد شد و پر از اشک شد و زد زیر گریه. همون‌جا وایساد و روسری‌ش رو گرفت جلوی دهنش و هق‌هق گریه کرد. فقط چشم‌هاش دیده می‌شد که خیره به من بود، با عذرخواهی و عذاب وجدان، با چشم‌های خیس‌ش خیره به من بود و هق‌هق می‌کرد و پلک نمی‌زد. عذاب‌وجدان‌ش از گریه واسه‌ی مذهب بود و عذرخواهی‌ش از این که جلوی بچه‌های مدرسه داره گریه می‌کنه و فکر می‌کرد آبروم رو می‌بره و نمی‌دونست همه جز خودش به تخمم‌ان. همین‌طور که جهان زل زده بود بهم که لاغر و برهنه و زخمی وایساده‌م وسط وان و موهام چسبیده به کله‌م و ازشون آب می‌چکه، چشاش بیشتر و بیشتر پر از اشک می‌شد و همین‌طور که نگاش می‌کردم واسه اولین بار توی اون ده دیقه زخمم ساکت شد و زدم زیر گریه و به‌جای جهان، در ورودی دفتر ناظم رو می‌دیدم که بالاش روی یه پارچه‌ی سیاه نوشته میون همه دل‌ها‌ امون‌ از دل زینب. به‌جای فاک‌هایی که تا اون لحظه گفته بودم توی دلم هی گفتم زینب. هر زینب‌ش دو سیلاب بود، و حداقل کار دو تا فاک رو می‌کرد. زینب و زینب و زینب و زینب و زینب و زینب و زینب. غم کوچه و سیلی و غم صورت نیلی و غم قد کمانی و غم یاس خزانی و غم سینه‌ی گل‌گون و غم تشت پر از خون و غم دست بریده و غم فرق دریده و غم قد خمیده و غم راس بریده و غم موی پریشان و غم پیکر عریان و غم طعنه و دشنام و غم سنگ لب بام و غم محنت و ناله و غم طفل سه ساله شده قاتل زینب، شده قاتل زینب. میون همه دل‌ها، امون از دل زینب؛
پنج سال پیش خونه عوض کردم. چند ماه اول هنوز توی همون هواپیمایی زندگی می‌کردم که از تهران بلند شد و رسید به حریم هوایی رم و بالای شهر گیج می‌زد ولی اجازه نداشت بشینه؛ خط هوایی فرنگی معتبر آماده‌ی فرود زیاد بود و نوبت باندهای فرودگاه لئوناردو داوینچی به هما نمی‌رسید. تا پنج ماه رم رو از بالا و دور و توی تاریکی می‌دیدم؛ چراغ‌های روشن و ماشین‌های در رفت‌وآمد می‌دیدم و گاهی یه گنبد معروف به چشم‌م می‌خورد. اولین‌بار که با یه عده فرنگی رفتم آبجوخوری، آب‌میوه سفارش دادم و کل شب کسی باهام حرف نزد و یاد گرفتم بار اولی که هر اجنبی‌ای رو می‌بینم تا خرخره الکل و خوک بخورم که شیعه بودن‌م رو خنثی کنه. با فراز، اولین هم‌وطنی که این‌جا دیدم، رفتیم مغازه‌ای که خواهرش فروشندگی می‌کرد. دختره‌ی نازنین وایساده بود گوشه‌ی مغازه و اشک می‌ریخت که با صاحاب مغازه دعواش شده. تندتند فحش‌هاش رو به فارسی تف می‌کرد تا وقتی که فهمید من ایرانی‌ام و آب دهن‌ش خشک شد و اشک‌هاش رو پاک کرد و لبخند زد و یاد گرفتم با هم‌وطن‌ها نگردم، چون به فارسی بلد نیستن راس بگن. شب سال نو آبجوم رو خوردم و چند نفر هموطنی که می‌شناختم رو پیچوندم و یه پسر انگلیسی که داشت بغل دستم به دیوار می‌شاشید رو دم تحویل سال بوسیدم و صبح فرداش چمدون‌م رو برداشتم و برای اولین بار رفتم خونه‌ای که توش اولین اتاق‌م رو گرفتم. سه طبقه بود و هر طبقه یه آپارتمان و هر آپارتمان چند تا اتاق و توی هر اتاق یه نفر -تونسی و سوئدی و سیسیلی و ناپلی و رمی و کالابریایی و کالیفرنیایی؛ همه دانش‌جو، همه از من کوچیک‌تر. اتاق من تنها اتاق دوتخته‌ی ساختمون بود و تخت دوم قرار بود مال یه پسر تونسی باشه. شب اول، لباس‌ها رو گذاشتم توی کمدی که ده برابر لباس‌هام چوب‌لباسی و کشو داشت و سه چهار جلد کتابی که داشتم رو با خودم بردم توی تخت دونفره و جق زدم و خواب‌م برد. چند ساعت بعد از خواب پریدم و دستم خورد به شکمم که هنوز از آبم خیس بود. از جا پریدم و توی تخت نشستم و از فکر این‌که بابام توی اون فاصله اومده باشه توی اتاق وحشت کردم و چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد تنهام و بابام چهارهزارکیلومتر ازم دوره و اگر بخوام هم نمی‌تونه بیاد بالای سرم. چندهفته‌ی بعد هر بار از خواب پریدم همین اتفاق افتاد و هر بار با لذت این‌که کسی نیست بیاد ببینه دارم چیکار می‌کنم با نیش باز خوابم برد. بیرون نمی‌رفتم و جاش نون‌خالی می‌خوردم و توی بطری می‌شاشیدم و شب‌ها یوتوب رو می‌گشتم. کسی نبود بهم خوراکی زور کنه و به کثیفی پتوم گیر بده و بپرسه چرا ساعت خواب ثابت ندارم. چندهفته بعد از من هم‌اتاقی‌م رسید؛ تیره، گنده، فوتبالیست، همیشه‌برهنه، همیشه‌سیخ، همیشه در حال نماز خوندن. شب‌ها با صدای هق‌هق گریه‌ش سر سجاده از خواب می‌پریدم و نمی‌فهمیدم چه گناهی کرده که واسه جبران‌ش هر شب من بی‌خواب می‌مونم. روزها پیرهن و شلوارش رو می‌پوشید و می‌رفت دانشگاه، ظهرها تی‌شرت و شلوارک‌ش رو می‌پوشید و می‌رفت فوتبال توی زمین‌چمنی که روبه‌روی ساختمون ما بود، عصرها می‌اومد و همه‌ی لباس‌ها رو درمی‌آورد و شورت و جوراب‌‌های عرقی‌ش رو می‌ذاشت پشت در حموم و می‌رفت زیر دوش و من توی اون چند دیقه وقت داشتم چشم‌م رو ببندم و به تن‌ش زیر آب فکر کنم و شورت‌ش رو بو کنم. اتاق بغلی‌م یه پسر سوئدی بود که پونزده سانت ازم بلندتر و دور بازوش پونزده سانت ازم بیشتر بود. تنها کسی بود که هم ماشین داشت هم دختر هم پلی‌استیشن هم کار. همه می‌خواستن به خاطر ماشین و دخترها و پلی‌استیشن و پول‌ش باهاش بگردن ولی صبح‌ها سر کار و دانشگاه بود و بعدازظهرها پای پلی‌استیشن‌ش ماشین‌بازی می‌کرد و عصرها با دختره می‌رفت بیرون ماشین‌سواری و شب‌ها دختره رو تا صبح می‌کرد و صدای هق‌هق توبه‌ی هم‌اتاقی‌م هم نمی‌تونست ناله‌هاشون رو بپوشونه. گاهی هم با باقی پسرهای ساختمون می‌رفت فوتبال توی زمین‌چمن روبه‌روی ساختمون. یه روزهایی که خوابم رو کرده بودم و کتابم رو خونده بودم و نون‌خالی‌م ته دلم رو گرفته بود، یه موزیکی می‌چپوندم توی گوشم و می‌رفتم لم می‌دادم گوشه‌ی زمین، کنار نیمکت ذخیره‌ها و بازی‌شون رو نگاه می‌کردم. پسرهای طبقه‌ی دوم، فرانچسکوی سیسیلی و پاسکواله‌ی ناپلی و میرکوی رمی، تنها رفیق‌های واقعی‌م بودن و گاهی می‌اومدن به یه بهونه‌ای رد می‌شدن و دو کلمه باهام حرف می‌زدن و اگه شانس می‌آوردم و تیم‌شون برنده می‌شد، باهاشون می‌رفتم طبقه‌ی دوم و لای گند و کثافت اتاق‌هاشون یه گوشه‌ای پیدا می‌کردم که بشینم و نیگاشون کنم که زنگ می‌زنن به ملیسا و کیارا و سارا و مشت می‌کوبن به سینه‌شون و دست می‌ندازن گردن همدیگه و عکس می‌گیرن که بذارن فیس‌بوک و بعد ول شن یه گوشه و نشئه کنن و مستند درباره‌ی آدم‌فضایی‌هایی که اهرام ثلاثه رو ساخته‌ن ببینیم و سرم روی پای یکی‌شون خواب‌م ببره. یکی از همین شب‌ها از خواب پریدم و دیدم فیلم تموم شده و تلویزیون روشن داره مینا نشون می‌ده و همه رفته‌ن اتاق‌هاشون و من تنهام. گیج بلند شدم و تلوتلو خوردم و یه‌کم از علف روی میز چپوندم توی جیبم و زدم بیرون. پله‌ها رو دو تا یکی می‌رفتم پایین ولی فکر این‌که گشنه و تشنه و مست برگردم اتاقم و عرب توی گوش راست‌م هق‌هق کنه و وایکینگ توی گوش چپ‌م آبش رو بریزه لای سینه‌ی دوست‌دختر نروژی‌ش حالم رو به هم زد. به‌جاش برگشتم بالا، طبقه‌ی دوم رو رد کردم و طبقه‌ی سوم رو رد کردم و رفتم پشت‌بوم. درش باز بود، که عادی نبود. نزدیک‌تر که شدم، دیدم یه نوری توی تاریکی به چشم‌م می‌زنه و صدای ویولن میاد. رفتم جلوتر، دیدم یه پسر ریزی نشسته روی یه صندلی، لپ‌تاپ‌ش رو گذاشته لبه‌ی پشت‌بوم و ویولن‌ش رو زده زیر گلوش و داره یواش تمرین می‌کنه. سرفه کردم که نترسه و ترسید و برگشت توی تاریکی این‌ور اون‌ور رو نگاه کرد. گوشی‌م رو درآوردم و نور انداختم سمت‌ش، گفتم صبح بخیر. ماه رو نشون‌م داد گفت هنوز شب ئه. رفتم جلوتر و نشستم پایین پاش روی زمین. یه چیزی مث عبا تن‌ش بود و پابرهنه بود. ساکت نشستم و برای خودم سیگار پیچیدم و اون ساز زد. دراز کشیدم پایین صندلی‌ش و خوابم برد و از خواب پریدم و هنوز ماه بالای سرم بود و گشنه‌م بود. نور لپ‌تاپ روی صورت‌ش بود و داشت با دقت سعی می‌کرد چیزی که دورژاک نوشته رو بد نزنه. کالابریایی بود و چند ماه بود توی یکی از دو تا اتاق طبقه‌ی سوم زندگی می‌کرد. گفت هیچی از انگلیسی حرف‌زدن پسر کالیفرنیایی‌ای که هم‌خونه‌ش بود نمی‌فهمه و تنهاس و از بی‌پولی و نون‌خشک سق‌زدن خسته‌س و یادش رفته چرا پا شده اومده رم. اومد کنارم دراز کشید، از پشت بغل‌ش کردم، دست کشیدم به سر انگشت‌ها و موهای کم‌پشت و نازک‌ش که با نفس‌کشیدن‌م تکون می‌خوردن و گردن‌ش رو بو کردم و دلم از گلوم اومد بالا و برگشت پایین و اومد بالا و برگشت پایین تا خواب‌مون برد. وقتی بیدار شدم آفتاب وسط آسمون بود و داشت توی بغل‌م خروپف می‌کرد و موهای خیس عرق‌ش چسبیده‌بودن کف سرش. تکون‌ش دادم، چشم‌هاش رو باز کرد و وقتی یادش افتاد کجاست دوباره چشم‌هاش رو بست و دست‌م رو محکم‌تر گرفت. سبزی چش‌هاش تو اون یه لحظه از روشنی به سفیدی می‌زد. خواستم تکون بخورم یا بلند شم، نذاشت. گف خیس عرقیم، سرده، یه کم صبر کن. چند دیقه بعد چشم‌هاش رو باز کرد و چند دیقه بعدتر با انگشت‌ش آسمون رو نشون داد. یه هواپیما داشت از ارتفاع خیلی خیلی کمی رد می‌شد. بهش گفتم من چن وقته خواب هواپیما می‌بینم، که توی ارتفاع خیلی کم میاد نزدیکم و سقوط می‌کنه بغل دستم ولی من هیچیم نمی‌شه و از خواب می‌پرم. گف ولی این یکی قشنگه؛ روی دم‌ش یه چیز غریبی داره. نگاه کردم، دیدم هماس. رد شد و بالای سرمون یه خط سفید جا گذاشت؛
توی باری که جهان کار میکنه نشستهم روی چهارپایه و کسی جز من و جهان و یکی از دوستهای تگزاسیش نیست و تا آخر شب هم قرار نیست کسی بیاد، ولی اینو بعدن میفهمیم. من شیشهی تننتزم دستم ئه و دوست تگزاسی جهان گوشیش رو وصل کرده به بلندگوها و داره دیجی میکنه. همهی زیرسبکهای کانتری رو میذاره و همهشون رو برای جهان که یخچال تمیز میکنه توضیح میده. اونجاس که شلوار صورتی روشن پسره رو میبینم و قلمبهگی صورتی روشن بین پاهاش رو. وقتی داره از فلان گروه کانتری‌پانک حرف میزنه سعی میکنم توی چشمهام نگاه کنه ولی حواسش هست و نمیکنه. پاچههای شلوارش انقدری بلند ئه که کفشهاش رو نمیبینم. یه آهنگی میذاره و میاد میشینه روی چهارپایهی کناریم و از جهان یه شیشه تننتز میخواد. جهان یه شیشه باز میکنه و میذاره جلومون و میره از طبقهی بالا باز هم تننتز بیاره و ما تنها میمونیم توی بار نیمهخواب. من شیشهم رو تموم کردهم و از مال اون میخورم و الکی میگم «آخ اشتباه شد» مچم رو وسطش میگیره و بهمن کوچیکی که دارم میکشم رو از لبم برمیداره و یه کام ازش میگیره و میگه «آخ اشتباه شد» و با دو تا کام دیگه تموم‌ش می‌کنه. میرم از یخچال آخرین شیشهی تننتز رو برمیدارم و براش باز میکنم. میگه تا وقتی بریدی بوده همیشه حس میکرده از یه قارهی دیگه پرت شده وسط تگزاس. میگم من هم همیشه حس می‌کردم مامان‌بابای واقعی‌م یه جای دیگه‌ی دنیا منتظرم‌ن. یه سیب و یه پرتقال برمیداره و یکی یکی با موزیک پرتشون میکنه هوا و یکی یکی میگیردشون و میخنده. چند روز بعد جهان بهم میگه یارو دوستدختر داره. اسم آهنگه تفنگ فرانکی بود؛

بار دومی که میبینمش با جهان و چهار تا پسر دیگه جلوی دانشکده‌شون وایسادیم و داریم وقت میکشیم که می‌بینم‌ش از در میاد بیرون و جهان براش دست تکون میده. آب نطلبیده. موهاش رو از ته زده و دوچرخهش رو زنجیر کرده به نردههایی که من بهشون تکیه دادهم. به دوچرخهش تکیه دادهم. میاد و قفلش رو باز میکنه و از جهان میپرسه که میتونه باهامون بمونه یا نه. راه میافتیم به سمت جایی که کارلوس منتظرمون ئه. سوار دوچرخهش پشت سرمون و کنارمون و جلومون آروم میرونه و گاهی با من حرف میزنه. من براش حرف از چیزهایی میزنم که از فیسبوکش یاد گرفتهم و میدونم دوست داره و اون نمیفهمه توی اینترنت فضولیش رو کردهم. هفتهی قبل یه زنگ دوچرخه از تایگر خریدهم و با خودم میبرم اینور اونور و الان توی مشتم نگهش داشتهم حاضر واسه لحظه‌ای که اون زنگ دوچرخهش رو بزنه و من بهش جواب بدم. میزنه و میزنم و انقدر یکی در میون می‌زنیم که میشنوم جهان به کارلوس میگه «نمیدونم چیه، دارن امروز عشقشون رو زنگ میزنن.» میشنوه و زنگ میزنه و میخنده و تند میکنه و دور میشه. زنگم رو میگیرم بالا سرم و براش میزنم که حالا تقریبن رسیده ته کوچه؛

تمام شب‌های هفتهی بعد رو چشمبسته میرم باری که جهان کار میکنه تا پسری رو ببینم که هنوز اسم‌ش رو نمی‌دونم و روم نمی‌شه از جهان بپرسم، و گاهی هم میبینم‌ش. چهارشنبه بیستویکم ژانویه‌س و چشمبسته میرم باری که جهان کار میکنه تا شاید پسره رو ببینم و میبینم که اومده. چهارشنبهها همه میان نوشتههاشون رو میخونن. امشب دربارهی رم نوشتهن و بیشتری‌ها شعر نوشته‌ن. کلاه سیلندری گذاشته سرش و ریشش رو مثل من بلند کرده ولی به اندازهی ریش من بلند نیست و به اندازهی ریش من سیاه نیست. پیرهن جینش به اندازهی شلوارش قلمبگیهاش رو نشون میده و لیوان بلند آبجوش دستش ئه که وقتی میره شعرش رو بخونه میذاردش روی میز من، کنار لیوان کوکتل فیروزهایرنگ من. وقتی شعرش تموم میشه و برمیگرده، کف روی آبجوش رفته و لیوان کوکتل من خالی ئه. هیچوقت به کلمههایی که میگه دقت ندارم و گوشم فقط به صدای لرزونش ئه؛ انقد میلرزم تا همهی کف آبجوش میره. میخوام باهاش برم خرید و پتو و بالش بخریم و دستش رو ببینم که پارچهها رو لمس میکنه تا ببینه کدوم به نرمی پوست انگشتهاش ئه. چشهاش مث برفی که فوریهی ۲۰۱۲ بعد از بیست و دو سال توی رم اومد غیرمنتظره‌ن. یهجا اشتباهی به کلمههاش گوش میکنم و میشنوم که داره دربارهی قطارهای ایتالیایی بامزگی میکنه و تقتق چرخ قطارها و جرقهی سیمهای تراموا توی صداش ئه، آبجو توی صداش ئه و تیشرت سفید زیر پیرهن جینش به اندازهی صداش لرزون ئه. عینکش رو درمیاره و توی صورت‌م به اندازهی صورت زن شعرش خون ئه. بلند میشه و وسط تشویق‌ها میاد سمت من، آبجوش رو برمیداره و ازم میپرسه امشب چیزی میخونم یا نه. میگم نه. با خودم فکر میکنم «ولی امشب شاید یه چیزی بنویسم.» بهش میگم «داستانی که امشب میخواستم بخونم پایان نداره.» کلاهش رو میذاره سرش و می‌گه «پس بریم بیرون سیگار بکشیم.» و آبجوش رو با دست بچهگونهش برمیداره و ازم میپرسه «از اون سیگار کوچولو ایرانیها داری؟» و از جهان فندک می‌گیریم و می‌ریم بیرون. توی کوچه یه پیرمردی به یه جندهای داره میگه «خانوم روی صورتت خمیردندون ئه.» خمیردندون نیست. پیرمرده میخنده ولی جندههه انقدری مست ئه که تخمش نیست؛
a photo booth somewhere. the entrance is not covered by a curtain, but closed with a door that locks once closed and cannot be unlocked from the inside. soundproofing the booth is obligatory. the only way out is for someone from the outside to accidentally open the door; or for the subject inside to make loud sounds by beating and pounding on the walls, or by screaming and shouting and calling for a passerby on the off-chance that someone hears and opens the door. the subject can also use any electronic device they carry with them to call someone and ask for help. in case nobody comes and/or the subject cannot communicate with the outside in any way, they remain there for as long as they remain there and no one involved in organising the event is allowed to open the door. the booth has a huge speaker on its roof outside (which starts playing gregorian chants the moment the door is locked) and an extra camera installed on the ceiling (which looks down on the subject inside and takes 24,000 fotos per second until the moment after the moment the door is opened). the subject inside does not hear the music being played outside and does not know about the fotos being taken by the hidden camera. they have the option to use the photo booth while inside like any other normal photo booth and take as many photos as they want at any time for which they have to pay, of course. those photos are theirs to take home if they get out and are thrown away if they die. of all the fotos the hidden camera takes, we will choose the foto taken the exact moment the door is opened. due to the very high number of fotos the hidden camera takes and its speed, the subject may not have yet reacted to the open door in the chosen foto, but that does not concern us. in case the subject dies inside the booth and no one opens the door, we will choose the foto taken the exact moment after their last body movement. the event is finished when the door is opened or otherwise when the subject inside is dead. the gregorian chants continue playing while the subject or corpse exits the booth and until it is no longer within hearing distance of the speaker.

الف وایساده بود ته کوچه‌ی ما، جایی که سرپایینی تبدیل به سربالایی می‌شه، جلوی مغازه‌ی کفش ورزشی‌ای که الان کبابی شده. سرش پایین بود و سیگار می‌پیچید و نمی‌دونست من از ارتفاع ته کوچه نگاه‌ش می‌کنم. چند دیقه بعد به طرف‌ش راه می‌رفتم و چند دیقه بعد دورش می‌چرخیدم و حرف می‌زدم. مست بود و به حرف‌هام می‌خندید و به سیگارش زبون می‌کشید؛

سر کوچه بودم. گاف زنگ زد و گف دارم میام دنبال‌ت، گفتم وایساده‌م سر کوچه توی ولیعصر، گف «اگه تا پارک‌وی رو پیاده بیای قول می‌دم تی‌شرت سفیدم رو بپوشم»؛

نشسته بودم روی صندلی پایه‌بلند کنار کتاب‌خونه. پام به قالیچه‌ی کثیف زیر صندلی نمی‌رسید و خوشحال بودم که جوراب‌م سفید می‌مونه. میم اومد دراز کشید روی قالیچه‌ی کثیف و صورت‌ش رو نمی‌دیدم چون زیر من بود. برق رفت و دماغ‌ش رو مالید به انگشت‌های پام و بو کرد؛

سین رانندگی می‌کرد و من عقب نشسته بودم و دم آبمیوه‌فروشی، جیم از صندلی بغل‌راننده پیاده شد که بیاد عقب بخوابه. سرم رو از پنجره بیرون کردم و خیره بودم به نئون‌های بستنی‌فروشی و جیم اومد عقب و سرش رو گذاشت روی پام و خواب‌ش برد. انگشت اشاره‌ش رو توی مشت‌م گرفته بودم و نوک انگشت‌ش رو با شست‌م لمس می‌کردم. گاهی انگشت‌ش رو توی مشت‌م تکون می‌داد که بفهمم بیدار ئه؛

توی سینما عصر جدید نشسته بودم کنار لام. بیرون بارونی و گرم بود و وقتی کاپشن‌ش رو درآورد بوی خاک از زیر بغل‌ش اومد. یادم نیست چه فیلمی بود و یادمه که توی جابه‌جاشدن‌ها گاهی ساعدم رو به ساعدش می‌کشیدم. وقتی رفتیم بیرون با ناراحتی گف «چقد توی سالن قلقلک‌م دادی»؛

صبح از خواب بیدار شدم که روی زمین سالن خواب‌م برده بود. عین بالای سرم نشسته بود و خواب‌ش نبرده بود و فیلم نگاه می‌کرد. وقتی فهمید بیدارم با خط‌کش زد به کیرم و گفت «گشنه‌م ئه» و یه‌کم بعد گف «کس ننه‌ت، توی خواب شق بودی» و با دست زد به کیرم و گفت «هنوز هم شق‌ای». کیرم رو می‌مالید و نگاه‌م می‌کرد از روی پتو؛

یواشکی رفته بودم خونه‌ی نون. باباش اتاق بغل خروپف می‌کرد و مادرش سر نماز بود. توی اتاق بغل‌م کرد و توی گوش‌م گف «بابایی»؛

خونه‌ی واو بودم، تلویزیون روشن بود و خودش ساز می‌زد و با دوست‌دخترش پای تلفن بود. دنبال کانال پورن گشتم و بعد از نیم ساعت پورن دیدن، رفتم دم در اتاق‌ش که دیگه ازش صدای ساز نمی‌اومد و دیدم خوابیده. گفتم بیداری؟ چشم‌بسته گف هوم. رفتم نزدیک تخت‌ش، گف هوم، دست‌م رو کشیدم به موهای ساق پاش، گف «هوم، فقط من آب‌م زود میاد»؛
small stage. curtains are closed and will remain closed. in front of the curtains’ center split, a grey urinal is placed on a short column facing the audience. the host is called “oldster”. he and the participants can only be men who have sex with men or are willing to. the first participant to arrive at the event goes on the stage and stands on the “guest spot” (which is in front of the urinal) and faces the curtains. behind the guest there is a space for other participants to gather and wait for their turns. nudity or any kind of deviant behaviour is not tolerated in the participants section and men who do not comply with this rule are politely asked to leave. each participant upon arriving at the guest spot opens the curtains above the urinal just enough for only himself to see what is happening behind the curtains. there he sees 12 big black leather office chairs and the oldster sitting on one of them naked, masturbating, and looking back at him. the participant, if desires, can start masturbating while looking at the oldster. by masturbating he gains the title of “guest” and by orgasming in the urinal he gains permission to enter behind the curtains, if there is an empty seat available, and join the oldster. each guest chooses the next participant to stand in the guest spot before entering behind the curtains. guests can also leave before or after orgasming if they do not wish to enter behind the curtains. a maximum of 11 guests can be behind the curtains at any time. each one of them is called a “front”. the fronts can leave anytime they want and they can do whatever they please to each other. they cannot force each other to do things and if they do they are thrown out. they also cannot touch the oldster or look him in the eyes unless the oldster asks them to, in which case they have to do whatever the oldster asks of them. the oldster is the only person who can use imperatives and he can have up to 4 fronts at his service at any time who are called “fronts at HIM’s service”. a front at HIM’s service is rudely asked to leave if he does not obey the oldster and his empty leather chair is filled by the guest at the urinal. if the oldster decides to leave, he gives his chair and title to one of the fronts that he chooses himself. the foto is done by the first guest from the guest spot peeking inside, seeing 11 empty leather chairs and the first oldster looking back at him. the event is permanent and even if nobody shows up, the doors are open to anyone who seeks to be the oldster and is willing to wait for guests.
دیشب به آخرین اتوبوس نرسیدم و ساعت پنج‌ونیم صبح توی ایسگاه منتظر یه اتفاقی که بیفته وایساده بودم و سیگار می‌پیچیدم. یه پسری سرش روی زانوش منتظر نشسته بود. چند نفر از مردهای سن‌دارتر داشتن با همدیگه بحث می‌کردن سر اینکه چرا شب قبل از کریسمس نباید اتوبوس بیاد و اتفاقن شب قبل از کریسمس باید بیشتر اتوبوس باشه و بچه‌ها خونه منتظرن و تاکسی هم که این وقت شب فلان‌قد پول‌ش می‌شه و چیکار کنیم و شما کجا می‌ری و شما کجا می‌ری و شما کجا می‌ری. آخر تصمیم گرفتن یه تاکسی با هم بگیرن و پول‌ش رو قسمت کنن و من موندم که داشتم سیگار می‌کشیدم و پسره که سرش روی زانوش بود. بعد از چن دیقه یه پسر سیاه‌پوست اومد و تکیه داد به میله‌ی تابلوی ایستگاه. بعد از چن دیقه یه مرد سی‌چهل‌ساله‌ی کارتن‌خواب اضافه شد که با انگلیسی خیلی خیلی تندی ازم درباره‌ی اتوبوس‌ها پرسید. با کارتن‌خواب حرف می‌زدم وقتی یکی از بغل بازوم رو گرفت و برگشتم و دیدم همونه که سرش روی زانوش بود. چشم‌های خاکستری روشن داشت و یه کلاه Freaks and Friends گنده سرش بود و ده لایه لباس تن‌ش و یه دسمال قرمز با بته‌جقه‌های رنگی دور گردن‌ش. چن بار جمله‌ش رو تکرار کرد تا فهمیدم سیگار می‌خواد. پاکت رو دادم بهش و برداشت و دود کرد و حرف زد. مست بود، گف کیف‌ش رو گذاشته بغل دی‌جی و وقتی برگشته دیده تبلت و کیف‌پول و مدارک و پنج‌گرم حشیش‌ش نیست و می‌ترسید برگرده خونه. مادرش داشت زنگ می‌زد و از ترس جواب نمی‌داد. اسم‌ش ویکتور، خانواده‌ی آلمانی، بزرگ‌شده‌ی اوکراین، پدر مرده، مادر فقیر، خودش مهندس نفت، و خال‌کوب. گفتم خونه‌ت کجاس؟ گف فلان‌جا -که می‌شد کوچه‌ی پایینی من. گفتم تاکسی بگیریم با هم نصف کنیم؟ گف چه‌کاریه، من که پول‌هام با دزده رفت، بعد هم پیاده بریم که حرف بزنیم. راه افتادیم و اول از خدا نالید که وجود نداره، بعد از میدون ویتتوریو وقتی پیچیدیم توی اولین خیابون نسبتن فرعی تعریف کرد که سرطان بیضه داشته و یکی از بیضه‌هاش رو بریده‌ن. بعد برام از رفیق‌ش گف. که از بچگی با هم بزرگ شده‌ن و تا قبل از این‌که بیاد ایتالیا هر روز با هم بوده‌ن تا تابستون گذشته که یکی تلفن می‌زنه و بهش می‌گه رفیق‌ت صبح افتاده مرده. گف «معنی نداره، این آدم زنده بود و با من می‌اومد عرق‌خوری و من توی مستی سرپاش می‌گرفتم و الان مرده. نمی‌دونی چقد به هم نزدیک بودیم...» و وقتی گف «نزدیک» سر جاش وایساد و برگشت سمت من و سفت بغلم کرد و نیگام کرد گف «اینقد». گف کاش حشیش‌هام رو توی کیف پولم نذاشته بودم الان می‌کشیدیم. دستش رو از دور گردنم باز کردم و روبه‌رو رو نشون‌ش دادم. رسیده بودیم به فضای باز جلوی کلیسای صلیب مقدس اورشلیم. گفتم بریم بشینیم؟ گف آره اگه تو عجله نداری. رفتیم توی چمن‌هاش دراز شدیم و یه نیمچه حشیشی که من داشتم رو کشیدیم. برام آهنگ گذاشت و خالکوبی‌هاش رو نشونم داد. یکی روی ساق‌ش بود، یکی روی اون یکی ساق‌ش بود، یکی روی کل بازوی راست تا مچ، یکی زیر کش شورت، دو تا هم روی کون‌ش داشت. یه‌طرف نوشته بود Smile، یه طرف نوشته بود Bender. چن دیقه بعد گف کاش موزیک داشتم، اه تبلت‌م رو دزدیدن مادرجنده‌ها. گوشی‌م رو درآوردم دادم بهش و یه آهنگی گذاشت. خندیدم به آهنگه. گفت دبیرستانی بودم emo بودم. خندیدم بهش. گف موهام رو سفید می‌کردم. خندیدم بهش. گف «من نمی‌تونم با آدما حرف بزنم ولی تو فکرهام رو می‌گی بهم، قبل از این‌که بتونم کلمه‌ها رو پیدا کنم تو فکرهام رو می‌گی بهم. چند روز پیش با یه پسر بلغار حرف می‌زدم و بعد از پنج دیقه هیچی نمونده بود بهش بگم. با تو این‌طوری نیست.». گفتم من هم چند روز پیش با یه پسر بلغار حرف می‌زدم و بعد از پنج دیقه هیچی نمونده بود بهش بگم. گوشیم رو پس داد، گف ببخشید، بی‌اجازه رفتم توی فیس‌بوک‌ت و خودم رو اد کردم. وقتی دید واکنش نشون نمی‌دم همون‌طور که نشسته بودیم بغلم کرد. سرم توی گردن‌ش بود، گفتم فامیلی‌ت چیه؟ گف فلان. نفهمیدم و به‌جای جواب موندم تو بغل. بیشتر از یه بغل دلجویانه‌ی بامزه طول کشیده بود. در گوش‌ش پرسیدم ساعت چند ئه؟ گف ده و ده دیقه. گفتم بریم؟ گف چن ساعته مترو و اتوبوس راه افتاده، می‌خوای اتوبوس بگیریم؟ گفتم نه چه کاریه، پیاده بریم که حرف بزنیم. نیم ساعت بعد رسیده بودیم به فاصله‌ی بین دو تا کوچه‌مون. گفتم ممنون از امشب و گف ممنون از امروز صبح. دست داد، رفت سمت خط عابر و قبل از رسیدن به وسط‌ش برگشت سمت‌م و داد زد Sweet Dreams. من هیچی از دهنم درنیومد بگم و نگاه کردم که می‌خندید و برمی‌گشت و می‌رفت. برگشتم و پیچیدم توی کوچه و رفتم توی ساختمون و آسانسور و آپارتمان و اتاقم و افتادم روی تخت و خوابم برد. خواب دیدم با پنج گرم حشیش رفته‌م مدرسه‌ی قدیم‌م. توی حیاط جشن بود، من دیر رسیده بودم و صبح‌گاه تموم شده بود و به‌جاش همه‌ی حیاط رو میز زده بودن و لیموناد با تخم‌شربتی می‌خوردن. از یکی از بچه‌ها که اسمش هادی بود پرسیدم چی شده؟ گف شب کریسمس ئه، تعطیلی ئه. چشم انداختم توی جمع دنبال رفیق‌م گشتم، نبود. رفتم ته حیاط، پله‌ها رو رفتم بالا، پیچیدم سمت راست، جایی که باید کلاس‌مون می‌بود، ولی به جاش وارد خونه‌ی کوچیکی شدم که رفیق‌م نشسته بود دور یه میز نهارخوری مستطیل و پشت سرش دور تا دور پنجره بود و بیرون پنجره‌ها پر از درخت و داشت یه مرغ درسته‌ی برشته رو با دست می‌خورد. کلاه‌م رو درآوردم و نشست‌م جلوش و نگاه‌ش کردم که رسیده بود به استخون‌ها و چیزی نمونده بود که بشه جوید. با پشت‌دست دهن‌ش رو پاک کرد و یه نیم‌نگاه بهم انداخت و ابروهاش رو برد بالا. گف اسیر شدیم این‌جا، معلوم نیست چرا شب کریسمس مترو رو تعطیل می‌کنن. گفتم می‌دونم. گف کاش لااقل یه‌چیزی داشتیم بِکِشیم و با پنجه‌ی چرب لیوان لیموناد و تخم‌شربتی‌ش رو برداشت و قلپ قلپ تا آخر خورد. وقتی لیوان رو می‌ذاشت روی میز چشم‌ش افتاد بهم، گف Sweet dreams are made of this و من فک کردم کی باشم که بخوام مخالفت کنم؛
small stage. an empty 100kg fully automatic stainless steel washing machine with its door open to the audience. children with brain development disorders, brain or spinal cord injuries, brain and spinal cord tumors, all kinds of sleep problems and/or headaches, suffering from congenital neurological condition, genetic conditions of the nervous system, nonprogressive early-life brain injuries, neuromuscular disorders, multiple sclerosis, Spinal Muscular Atrophy (SMA), or Sturge-Weber syndrome are invited to attend only if accompanied by one of their parents; only one child per parent is allowed. orphans can attend only if accompanied by an adopting parent. parents are asked to bring along their child’s favorite object and let the child play with and hold it on the way to the gathering place. talking with the child about his or her sentiments towards the object is recommended. each parent then takes the object away from his or her child by force upon entrance and places it inside the machine. children may react to this as they wish. during the first phase of the event, parents are obliged to keep the children quiet by any means necessary and they should not let their child go near the stage. children who cannot keep calm are to be controlled and punished by their parents during this phase by all variants of abuse including verbal (constant criticism, cursing, name calling, recalling their past mistakes, expressing distrust and disappointment in them), psychological (threatening to harm them, threatening to harm themselves, threats of violence in general, threats of abandonment, constant humiliation), emotional (blaming all problems on them, humiliating or belittling them in front of others, using silent treatment, threatening to commit suicide), physical (pushing, shoving, pinching, hair pulling, slapping, punching, arm twisting, kicking, biting, choking, burning, assault with an object or weapon, stabbing), sexual (touching them in a sexual manner against their will, i.e. kissing, grabbing, fondling, forced sexual intercourse, forcing them to perform sexual acts they find degrading or painful, use of a weapon to make them comply with a sexual act, beating and exposing sexual parts of the child’s body, inviting others to beat the child’s sexual parts), and murder. parents can NOT go near a child who is not theirs, except for the last child arriving at the event who may be subject to abuse by all other parents in the room while that child’s parent puts the last piece in the machine and closes its door, sets it to the maximum temperature available, and turns it on. at this point, all the parents start running and leaving the gathering place, leaving the children in their respective conditions. in this second phase, all the still-alive children are free to do whatever it is they wish including socialising and having fun with the remaining corpses and kids, changing the room’s order, going near the machine, touching the machine, trying to figure it out or to succeed in stopping it (which they cannot). the foto is a high-angle shot from the p.o.v of the machine. it is done the moment all the parents are running away from the washing machine and out the doors, leaving the children in the foreground. the event is finished when the machine stops. parents are then allowed to come back and take the remains of their children and/or property in the machine. music is optional.
بیدار می‌شم و زنگ کلیسای کوچه‌پشتی بند میاد. شیش صبح ئه و کف پاهام یخ زده چون شب‌ها بی‌شوفاژ می‌خوابم. پابرهنه پله‌ها رو می‌رم پایین، می‌رم آشپزخونه و لیوان آب‌میوه رو از دست دده که می‌گه پنج رسیده این‌جا و ظرف‌ها رو شسته و رادیو گوش داده و داره کوبلن می‌دوزه می‌گیرم و برمی‌گردم بالا و می‌رم دسشویی. لیوان آب‌پرتقال به‌دست و چشم‌بسته می‌رینم و بعد همون‌جا می‌شینم زمین و چن دیقه به دم و بازدم‌هام فک می‌کنم و دراز نشست می‌رم. مسواک می‌زنم و وان رو پر آب می‌کنم و نیم‌ساعت تو آب داغ خیس می‌خورم و با گوشی‌م بازی می‌کنم که یه سری شکل بهت می‌ده تا با هم جفت کنی و بری مرحله بعد. درمیام و با شلوارکم خودم رو خشک می‌کنم چون حوله‌ها همه کثیفن و تی‌شرت می‌پوشم و کمد تی‌شرت‌ها رو مرتب می‌کنم. بالا اتاق من ئه و پایین آشپزخونه‌س و یه سالن که با قالی وطنی و کتاب پرش کرده‌م و توش مهمون‌داری می‌کنم. تلویزیون رو روشن می‌کنم و یه کانال هندی موزیک رقصی پیدا می‌کنم و صداشو زیاد می‌کنم. ساعت شده هفت‌ونیم. نیم‌ساعت با کامپیوتر ور می‌رم و اخبار می‌خونم و برمی‌گردم بالا می‌شینم پشت میز و می‌نویسم تا دده میاد صدام می‌کنه واسه ناهار. داریو رو امروز فرستاده‌م جای خودم وایسه بالا سر کتاب‌فروشی که بتونم چن ساعت بنویسم. سه صفحه نوشته‌م و ظهر شده. دده نباشه نمی‌فهمم هوا روشن ئه یا تاریک چون بالا پنجره نداره. نهار رو می‌ریزم تو ظرف و می‌ذارم عقب ماشین و می‌رم کتاب‌فروشی. کافه‌ی طبقه اول چندهفته‌س تعطیل ئه چون کارگر اومده سنگ‌های دیوارش رو بسابه و نصف طبقه رو خاک گرفته و مشتری‌ها رو از در پشتی یه‌راست می‌فرستیم طبقه دوم و بیرون در هم زدیم کافه تعطیل است. کارگرها رو می‌فرستم برن هوا بخورن و یکی‌شون رو می‌فرستم از بالای چهارراه یه کوکاکولای دو لیتری بگیره و خودم می‌رم طبقه سوم و داریو رو از لای کتاب پلیسی‌ها پیدا می‌کنم و می‌برم تو کافه‌ی مه‌گرفته‌ازخاک و می‌شینیم و چیلی‌مکزیکی دده رو با قاشق مشترک می‌خوریم و برام از ماشینی که داره می‌خره می‌گه. یه BMWی E30 مدل ۹۰ پیدا کرده و داده براش آبی کنن و هر روز می‌ره مغازه‌ی یارو و رضایت نمی‌ده به رنگ‌ش. تا حالا سی تا آبی نفتی تست زده ولی هیچ‌کدوم اونی نیس که دل‌ش می‌خواد. یه‌ربع بعد خدافظی می‌کنه و می‌ره و وقت نمی‌کنیم سیگار بکشیم و بریم تو حیاط براش سه‌صفحه‌م رو بخونم و کوکا هم دیر می‌رسه. غروب اس‌ام‌اس‌ش میاد که ماشین رو گرفته‌م دارم میام طرف‌ت. دده رو می‌گم بره خونه‌ش و پاکت تنباکو و کاغذ و فیلترم رو حاضر می‌کنم و سه‌صفحه‌م رو برمی‌دارم و تو کوچه می‌شینم جلو در، منتظر، دست می‌مالم به دست؛
small stage. a big grey cross suspended in the air and facing away from the audience. a naked 14 1/2 year-old girl holding a hammer and 2 nails in her right hand enters the stage, goes to the cross and starts nailing herself to it. first she nails her feet, both with the same nail, then she nails her left hand to the cross with her right hand and drops the hammer which frees her right hand and leaves a visible dent on the ground. the audience can take part by bringing edible gifts, offerings, and sacrifices to feed the young girl if she desires. the person bringing the food stands beside the point where the hammer hit the ground and feeds the girl from his or her own hands. the audience can also partake by singing hymns from their seats, but only one at a time. the foto is done when the girl is dead. the event is finished when there’s no audience left.
یه عکس دارم مال پونزده تیر هشتادوچهار ئه. همکلاسی‌م داشت می‌رفت انگلیس زندگی کنه و رفته بودیم خونه‌ش خدافظی. من از خونه‌ی عمه‌م رفته بودم اون‌جا و از پسرعمه‌م یه تی‌شرت آبی قرض گرفته بودم و یه‌جفت جوراب سفید پام بود و پاچه‌ی جین‌م رو تا زده بودم بالا. همون تابستون داشتم مدرسه عوض می‌کردم و قرار بود چند وقت بعد از ایران برم. ته دل‌م حواس‌م به این تغییرها بود و انگار اون دورهمی برای خدافظی من بود و نه همکلاسی‌م. واسه اولین بار رفتم اتاق‌ش رو دیدم، وسایل‌ش رو دیدم، فهمیدم معرق‌کاری می‌کنه، فهمیدم خونواده‌ش چه تیپی‌ان و فهمیدم چقد می‌شناسم‌ش و چقد نمی‌شناسم‌ش. وقتی به اون شب فک می‌کنم مغز و راه گلوم بسته می‌شه. از لحظه‌ای که پام رو گذاشتم توی آسانسور فهمیدم که یه اتفاقی داره توم می‌افته و نمی‌فهمیدم‌ش. رفتن همکلاسی داشت رفتن رو نشون‌م می‌داد و اون موقع اینو نمی‌فهمیدم. فک می‌کردم حس‌ی که دارم خوشحالی دور هم بودن یا یه چیز گنگ و بی‌ارزشی توی اون رده‌س، ولی دل‌تنگی بود برای جایی که همون لحظه توش بودم. دل‌تنگی برای پارکینگ خونه‌ی همکلاسی‌ای بود که تا حالا نرفته بودم خونه‌ش. دلتنگی سوار آسانسور خونه‌ی همکلاسی‌م شدن و رسیدن به در آپارتمان‌شون و زنگ زدن و وارد خونه‌ی غریبه شدن و دیدن صد جفت کفش آشنای پسرونه کنار هم توی جاکفشی دم در بود. وقتی از پاگرد ورودی آپارتمان رد می‌شدم و از دور بقیه رو توی اتاق نشیمن می‌دیدم، نمی‌فهمیدم که حال‌م خوشحالی نیست و دلتنگی برای اون لحظه‌ای ئه که داره جلوی چشم‌م اتفاق می‌افته. همکلاسی‌ها رو می‌دیدم که لش کرده‌ن پای تلویزیون و هر کی با فاز خودش بهم سلام می‌کنه یا نمی‌کنه و یه حال خوشی داشتم، ولی خوشی نبود. فهمیدن گذرا بودن اون لحظه بود و هضم این‌که ممکن بود من الان این‌جا نباشم، ممکن بود این آدم‌ها این‌جا نباشن، ممکن بود اون کفش‌ها کنار هم توی جاکفشی نباشن، ممکن بود من هیچ‌کدوم این آدم‌ها رو نشناسم. برای اولین بار توی زندگی‌م داشتم حس می‌کردم یعنی چی که من با این آدم‌ها آشنام، که می‌شناسم‌شون و دور هم جمع می‌شیم. که پس‌فردا این آدم‌ها دیگه اطراف‌م نیستن و کفش‌های هر کدوم توی یه جاکفشی مختلف پارک شده و خودشون کنار آدم‌هایی لش کرده‌ن که من نمی‌شناسم. اون شب برای اولین بار روی زمین بودم، توی لحظه و بیرون از کله‌ی خودم بودم. هر کسی بهم لبخند زد گلوم بسته شد و هر کی باهام حرف زد مغزم قفل کرد و با ناباوری نگاه‌ش کردم و باور نکردم که واقعیت ئه. هر لحظه منتظر بودم همه‌چی از هم بپاشه و خودم رو توی یه جای جدید پیدا کنم. هر بار یکی از جاش بلند شد منتظر بودم ببینم دُم و سُم داره و از خواب بپرم. هر بار وقتی می‌دیدم هنوز همون آدمی ئه که می‌شناسم، دست‌هام از هیجان یخ می‌کرد و گلوم بسته می‌شد. اون شب هر بار یکی شوخی‌ای کرد که فقط بین ماها بود من ده‌برابر بیشتر از بقیه خندیدم. هر بار یکی یه مزخرفی گفت که گفتن‌ش فقط از اون آدم برمی‌اومد من ده‌بار کمتر از معمول بهش گیر دادم. برام دیگه مهم نبود کی چقدر به مذاق من خوش میاد و برام کافی بود که اون آدم اون‌جاس و داره کارایی رو می‌کنه که من حدس می‌زدم بکنه. وقتی بی‌مزه‌هه بی‌مزگی می‌کرد و وقتی خوشمزه‌هه خوشمزگی می‌کرد از هر دو به یه اندازه راضی بودم. شب قبل‌ش اگه همینا رو بهم می‌گفتی بهت می‌خندیدم و می‌گفتم مگه قراره جور دیگه‌ای باشه؟ مگه قراره این‌جا نباشن؟ مگه قراره جوری رفتار کنن که حس کنم نمی‌شناسم‌شون؟ معلومه که می‌شناسم‌شون، همکلاسی‌هامن، دور هم نشستیم پای تلویزیون و کفش‌هامون توی یه جاکفشی ئه و می‌دونم کدوم کفش مال کدوم‌شون ئه و می‌دونم هر پارگی و لکه‌ی هر کدوم مال کدوم روز و سر چه داستانی ئه. عکس‌های اون شب رو دارم. یکی‌شون مهم‌ترین‌شون ئه. بغل دست‌م رفیق‌م نشسته بود، نه اونی که اون شب داشت می‌رفت. اون رفیق‌م نبود، همکلاسی‌م بود. رفیق‌م بعدن رفت. وقتی سر دوربین رو گرفتن طرف‌مون، رفیق‌م دست‌ش رو گذاشت رو زانوم و به دوربین لبخند زد. احتمالن اتفاقی بود که دست گذاشت روی زانوم و به دوربین لبخند زد، ولی توی کله‌م از دست‌ش روی زانوم می‌شنیدم که می‌گفت یه روزی توی آینده هست که اون دست روی زانوم نیست و تنها چیزی که از ما باقی می‌مونه یه عکس هشتصدوپنجاه کیلوبایتی ئه. توی عکس سرم رو تکیه داده‌م به دست‌م و معلوم نیست دارم می‌خندم یا گریه می‌کنم. خودم هم نمی‌دونم بگم دارم می‌خندم یا گریه می‌کنم؛






کاوه به هتل کوچک ساحل رسیده بود که در انتهای یک خیابانک بعد از سه راه جمهوری بود. اتاقی خواست که حمام داشته باشد. شناسنامه داشت. پنجره‌ی کوچک رو به خیابان را بست. روی تخت دراز کشید. غلتی زد و خودش را در آینه‌ی میز توالت دید. افقی خوابیده بود در آینه، دراز، با کفش. در آینه می‌خواست با رضا خلوت کند.
اولین بار که رضا را می‌دید، در را باز کرد و به سرعت تو آمد و در را بست و سلام کرد. رضا به اندازه‌ی یوسف زیبا بود. قدی بلند داشت. چشم‌هایش درست مثل آهوی دویده بود. پیراهنی سیاه به تن داشت و شلوار جین. کاوه جلو رفت تا به اتاق نشیمن رسید. دید رضا ایستاده است. حالا دورتر شده بود و بهتر قواره‌ی این آبشار سرفراز مردانه را می‌دید. رضا کفش‌هایش را در آورد. جوراب سفید نخی به پا داشت. تمیز و خوش‌پوش. رضا کنار در نشست و لبخند زد و خجالت کشید. رضا دیگر از عقل کاوه نرفت. رضا دیگر از هوش کاوه نرفت. رضا دیگر نرفت. کاوه می‌ترسید تعریف کند. می‌ترسید حرف اضافه بزند. می‌ترسید بیشتر از یک نگاه، نگاه کند.
عاشقانه‌هایی می‌آیند و نمی‌روند که به هیچ زبانی نه تصویر می‌شوند و نه کلام. حتی در تفکر پنهان هم مخفی می‌مانند؛ به آگاهی به اندیشه نمی‌آیند. آگاهی صرافت اندیشیدن او را ندارد. میان کاوه و رضا این اتفاق افتاد، اما غیرقابل‌تقسیم بود. خیلی بعدها کاوه فهمید شاید در روحش دوید و ریشه شد و تا آمد ساقه شود به تیر بسته شد و چشم‌هایش را بستند و ده گل سرخ به تن‌اش روان ساختند. رضا به خودی خود بود، یک حقیقت جوان بود. تصور بود که ده گل سرخ تصویرش کرد و به حقیقت رهسپارش کرد.
بعد رضا رفت. حتی صدای در را کاوه نشنید. بیشتر از بیست و چهار سال نداشت. رضا رفت و کاوه در سایه‌هایی از اعتبار دوستی و عمق لذت تنهایی، در کنار هوای او ماند. هیچ صدفی، صدف نشد؛ هیچ بهاری، بهار نشد.
کاوه در آینه‌ی میز توالت هتل دراز کشیده بود و میان خواب و بیداری فکر می‌کرد. در این تصاویر متغیر که از این فکرها می‌آمد متبحر شده بود. گاهی اتومبیل‌های گذرنده‌ی خیابان هم از رضا دورش می‌کردند. چشم‌اش را برای یک بار بست و باز کرد. این بار به جای خودش، در آینه رضا دراز کشیده بود. رضا در آینه خواب‌آلود نبود؛ بیدار بود و به کاوه لبخند زد. رضا در آینه داشت فیلمبرداری می‌کرد. کاوه نگاه به فیلمبرداری رضا می‌کرد. رضا روی موتوری نشسته بود و کاوه ترک‌اش بود و برای این که باد نخورد دستش را دور کمر رضا حلقه کرده بود و سرش را به پشت رضا چسبانده بود. مگر مفهوم واقعی و داستانی تمام هسه‌هایی که خوانده بود -سیذارتا، گرگ بیابان، دمیان- و دوستشان داشت این نبود؟ مگر غیر از این بود که هر دوی آن‌ها در تمام این قصه‌ها، هر دو رفیق، یکی رفته و یکی مانده، یکی مانده و یکی رفته، یک نفر بودند که به دنبال خودشان می‌گشتند و دنیای خودشان را کامل می‌کردند؟
وقتی کاوه روی تخت‌خواب نگاه در آینه کرد، رضا به جایش در تصویر آینه نگریست. رضا و کاوه، دو آدم جدا، با تولدهایی متفاوت و تاریخ مرگ نیمه‌ای از آن، اما درست و حقیقی، یکی رفته و یکی مانده، جدا از هم بودند.
کاوه دانست چندین سال است که دوست دارد رضا را با خیالش بیامیزد. چشم به هم گذاشت و خوابش برد، اما رضا در آینه نگاهش می‌کرد؛

- از «جسدهای شیشه‌ای» مسعود کیمیایی
من آدم نمی‌شوم
نه آدم نمی‌شوم
همين رفيق شاعرمان را که دار زدند خوب که گريه کردم گفتم
ديدی مُرد و نخوابيد با من
آدم نمی‌شوم
اين‌جا بود
پارسال پيرارسال
می‌دانستم مختاری مختاری‌ست اما
نه من آدم نمی‌شوم
شايد اصلن آدم نيستم من
شايد هم اين خاصيت من‌ست
بخوابم با اين آدم‌های عزيز و بگويم آه چه مردی
يا بگويم من مادر پسر اين آقای چه‌می‌دانم‌کی هستم
آدم نمی‌شوم آدم نمی‌شوم
حالا دست‌هايم شايد آدم باشد
يا اين بافته‌گی موهايم
اما من آدم نيستم
گردی پستان‌م آدم نيست اين لای اين لای پاهايم که اصلن آدم نيست
صدا نه صدايم هم آدم نيست
لب‌هايم شايد
گاهی توی سينه‌ام آن چيزی که می‌تپد شايد
اما من آدم نيستم
همين محمد مختاری که تکه‌تکه شد که من خودم ديدم آن کبودی
خراشيده‌ی دور گلويش را گفتم حيف حيف
گفتم ديدی ُمرد و نخوابيد با من
آدم نمی‌شوم
اما شايد اين خاصيت من باشد
بگيرم اين آدم‌‌ها را توی آغوش‌م بگيرم بگويم بيا گرم می‌شوی
و بگويم آه اين شاعر عزيز يک‌بار در من تپيده
نه آدم نيستم آدم نمی‌شوم

حالا بيار کتاب‌هايش را؛

- از «و جنده یعنی جان می‌بخشد به...» ساقی قهرمان


ارزش وصف‌العیش بیشتر از فقط نصف‌العیش ئه. نباید به مثل گیر داد، ولی وصف‌العیش نباید وابسته بمونه به عیش‌ی که توی واقعیت اتفاق می‌افته؛ وصف رو نمی‌تونی مقایسه کنی با اتفاق‌هایی که توی واقعیت می‌افتن. وصف‌ها اتفاقاتی‌ان که ممکن ئه هیچ‌وقت نیفتاده باشن و خواب‌هایی‌ان که مطمئن نیستی خواب‌شون دیدی یا برات اتفاق افتاده‌ن. توی آموزشگاهی که ما تحصیل می‌کنیم یه گل‌پسری هس که قد کوتاهی داره و آرنج‌ش رو می‌ذاره روی میز و ساعدش رو با پنج تا انگشت کوچیک و ناخن‌های مربع‌طوری عمود به میز می‌کنه و مچ‌ش رو خم می‌کنه رو به بیرون و سیگار رو بین انگشت وسطی و انگشت حلقه می‌گیره. ظاهرش چیزی نشون‌تون نمی‌ده. دماغ‌ش غوز ریزی داره و فک‌ش جلو ئه و چشماش تاب داره و پیرهن کم‌رنگ صورتی می‌پوشه و یقه‌ش رو باز می‌ذاره که پشم‌هاش رو نگاه کنم. همه‌ی اینا رو هم که بدونین نمی‌تونین حدس بزنین چجوری سیگار می‌کشه. اگه روزی جایی مثلن توی صف خطی‌های هفت تیر ببینین‌ش دلیلی نداره حدس بزنین که بعد از کام‌گرفتن، سرش رو بالا می‌کنه و دود رو با چشم بسته و رو به سقف می‌ده بیرون و بعد چشم‌ها رو باز می‌کنه و سرش رو میاره پایین و زل می‌زنه به یه چیزی، هر چیزی، مثلن لیوانی که جلوش سرد شده. مهم نیس بعد از پک‌زدن به چی نگاه کنه ولی به هر چیزی که نگاه کنه چشماش چن لحظه برق می‌زنن و اتاق رو روشن می‌کنن. امشب بعد از کلاس می‌رفتم تا برسم به صف آدم‌های منتظر تاکسی زیر بارون. برق کل مغازه‌های میرزای شیرازی رفته بود و توی تاریکی داشتم از بغل گل‌فروشی رد می‌شدم که نور یه ماشینی افتاد روی شیشه‌ی گل‌فروشی و یه‌لحظه همه‌ی گل‌های پشت شیشه روشن شدن. یه گلدون پشت شیشه بود پر از رزهای بزرگ شاخه‌بلند صورتی با گلبرگ‌هایی که لبه‌هاشون برگشته و سرخ بود انگار که زخم باشن یا خونی. مجسم‌ش می‌کردم که نشسته توی اتاق من، بدون پیرهن صورتی‌ش و بدون ساعت فلزی دور مچ احمق‌ش و زیرچشی نگام می‌کنه و پلک می‌زنه و غزل‌های سعدی بود که یادم می‌افتاد چون در مدح‌ اون لحظه نوشته شده‌ن. لحظه‌ای که گل‌های توی تاریکی پشت شیشه رو می‌بینم؛ که به بیشتر از اون‌ش فک نمی‌کنم، به بعدترش فک نمی‌کنم، به این‌که اسم پسره چیه فک نمی‌کنم. فقط به همون یه‌لحظه‌ای فک می‌کنم که وارد اتاق می‌شم و نور می‌افته روش و چشم‌م می‌افته بهش؛