گنامینو تنی داشت مانند پشته‌ای، به هیئت وزغی بود و با همه‌ی دیوان به مقابله‌ی روشنان رفت. در میان آسمان ایستاد و آن را در بر گرفت و مانند ماری بود که از آسمان بر زمین جست. آسمان از او چنان لرزید و ترسید که میش از گرگ. بعد بر آب آمد که زیر زمین نهاده شده بود. بعد بر گیاه آمد و بعد بر گاو و بعد بر کیومرث و بعد بر آتش. همچون مگسی بر همه‌ی آفرینش تاخت و هنگام ظهر همه‌ی جهان را تاریک کرد همچون شب تار. پیش از آمدن اهرمن، اورمزد خوابی بر کیومرث ایجاد کرد و چون کیومرث از خواب بیرون آمد، جهان را چون شب تاریک دید و زمین چنان پر از جانوران موذی بود که حتی به اندازه‌ی نوک سوزنی از آن خالی نماند. و اهرمن بر آتش رسید و آن را با دود و تاریکی درآمیخت و سپس سیارات با بسیاری از دیوان در سپهر به هم برخوردند و ستارگان آرمیده را آشفته کردند چنان‌که آتش همه‌جا را تباه کرد و دود برخاست. و پس از آن چون کیومرث درگذشت، بر پهلوی چپ افتاد و نطفه‌ای که گوهر زندگی او بود از او بیرون و بر زمین ریخت. آن نطفه به روشنی خورشید پالوده شد و آن را زمین پذیرفت و پس از چهل سال مشی و مشیانه به صورت گیاه ریواسی از زمین روییدند؛

حالا من به همون زمین تف می‌کنم و خیس عرق‌، می‌شاشم و رگ‌م رو باز می‌کنم و خون می‌ریزم. خیس عرق‌م و اشک‌م نمی‌آد، تف می‌کنم و می‌شاشم و رگ‌م رو باز می‌کنم. نمی‌خوام شاش‌م دست خودم باشه. سال‌هاس تو تخت‌م نشاشیده‌م. یه جایی سال‌ها پیش ناخودآگاه‌م شاش رو دست‌ش گرفته و دیگه حتا اگه خودم بخوام هم نمی‌ذاره تو شلوارم بشاشم. می‌رم تو تخت، تاق‌باز، چشام رو می‌بندم و زور می‌زنم بشاشم. می‌رم توی تخت و پهلوبه‌پهلو می‌شم که شاش‌م بیاد. چند ساعت می‌گذره و خیس عرق‌م ولی خبری نیست. ترسناک ئه که توان غلبه به آب‌دون‌م رو ندارم. می‌شینم رو تخت، چارزانو، دوزانو، نمی‌آد. دراز می‌کشم روی شیکم، بالش‌م رو بغل می‌کنم، چشام رو می‌بندم و نزدیکه خوابم ببره که اختیارش از دست‌م می‌ره. یه غریبه‌ای توی مغزم داره کیرم رو می‌شاشونه و دست یخ‌کرده‌م رو زیر بالش می‌لرزونه. یه روزی تو پنج سالگی‌م روی تخت پدربزرگ دوست‌م بیدار می‌شم و یکی پتو رو کنار می‌زنه و سردی هوا رو حس می‌کنم که تن شاشی‌م رو خنک می‌کنه. یه روزی تو شیش سالگی‌م رو تخت دوست خواهرم بیدار می‌شم و یکی پتو رو کنار می‌زنه و عروسک گنده‌ای که بغل گرفته‌م رو ازم جدا می‌کنه و تن خیس‌م جای خالی تن گرم عروسکه رو حس می‌کنه. یه روزی تو هفت سالگی‌م دست بلند می‌کنم و خانوم بهم محل نمی‌ده و من کیف‌م رو می‌ندازم رو دوش‌م و بی‌اجازه پامی‌شم می‌رم کنار در کلاس و می‌شاشم به شلوار جین‌م و به دو از کلاس می‌زنم بیرون. بلند می‌شم و تشک رو برمی‌گردونم و می‌خوابم. خیس عرق‌م و شاش و اشک‌م دست خودم نیست. تف می‌کنم و جق می‌زنم؛ فقط تف و آب‌کیر به خواست خودم می‌ریزه. تف لذتی نداره. فقط آب‌کیر به خواست خودم می‌آد.

جق‌نزدن برا خیلیا آسون ئه. زدنش به دست من آسون‌تر می‌آد. می‌گن توی خلوتی که دختر و پسر عزب باشن نفر سوم شیطون ئه که وارد می‌شه. شیطون هیچ‌وقت وارد خلوت من با دخترها نمی‌شه و خودشو فقط تو خلوت‌م با خودم یا خلوت‌م با پسرهای دیگه نشون می‌ده. تا یه سن پایینی ترس از درشتی بازو و بزرگی مشت پسرها باعث می‌شد دست از پا خطا نکنم، ولی تو خلوت خودم همیشه من بوده‌م و شیطون و مشت خودم و یه نفر که همیشه پشت در اتاق منتظر ئه مچ‌م رو بگیره. که بیاد بگه پاشو برو از انباری گونی پیاز بیار، پاشو برو آشغال بذار دم در، پاشو برو دیش رو صاف کن و پاشو برو درخت‌ها رو آب بده. برو کار مفید کن جای این‌که حواس‌ت هی لاپات باشه، برو هی شونه ننداز بالا. وجدان‌م همین‌طوری مونده دست پدرم تو بچگی. هنوز اگه کسی داره آتیش می‌گیره اول اون رو خاموش می‌کنم و بعد بقیه‌ی جق‌م رو می‌زنم. جنگ‌م هم با همین ئه. آدمی‌زاد زیاد ئه و کار زیادتر و اگه همه همیشه دنبال کار باشن کار کم می‌آد. جنگ من با این ئه. با ایناس که پشت در وایساده‌ن. حواس‌ت باشه بی‌کار نمونی، حواست باشه آب از کیرت نریزه.

چون‌که هزاره‌ها پیش از این، یه زمانی، کسی پشت در نبود و در و دیش و آشغال و گونی پیازی نبود. تو بودی و گاوت و تو بودی و داداش‌ت. تو بودی که زیر سایه‌ی سرو ابرکوه دراز کشیدی و بابات که زیر روشنی خورشید عرق ریخت و نگات کرد. تو بودی که جقیدی و داداش‌ت که نگات کرد. فرداش باز جقیدی و دادا‌ش‌ت موند که خودش هم بجقه یا همین‌طور نگات کنه. فرداش هنوز جقیدی و داداش‌ت انقد زمان و هیجان‌ش رو خرج جق تو کرده بود که دیگه نتونست ازت چش برداره. وایساد و نگات کرد. نگات کرد و نگات کرد و پرسش روی پرسشاش اومد. به هفته نرسیده یه سیاهه آورد با پونزده قلم پیشنهاد برا بهبود جقیدن‌ت. بعد از دو هفته یکی از قلم‌های تو سیاهه این بود که اصن بیا درازی‌ت رو فشار بده تو سوراخ من، بیا کلفتی‌ت رو فشار بده تو سوراخ من. اشتباه‌ت این بود. همین‌جا اختیار جق از دست‌ت رفت. درازی رو که فشار دادی تو سوراخ داداش‌ت، همون‌جا مالیدن درازی‌ت تو تنهایی حروم شد و جقیدن شد فعل پیچیده‌ای که حساب‌ش از کردن کون و کار، که حساب‌ش اساسن از کردن جداس. اختیار درازی‌ت شد مال سوراخ کون گهی داداش‌ت. ساعت سیخ شدن‌ش رو باید با ساعت جنبیدن قمبل داداش هماهنگ می‌کردی و اگه هماهنگ نبود واویلا. تازه اینا همه مال قبل از این بود که آبجی‌ت بیاد بگه من یه سوراخ انسان‌ساز هم جلوم دارم. همین‌جا اختیار جق از دست‌ت رفت. هر بار اومدی به درازی دس بزنی این گف دس نزن سوراخ من گشنه‌س، اون گف دس نزن آب‌ت مال این سوراخ تشنه‌س، این گف آب‌ت رو بریز رو لب‌م ببینم مزه‌ش چیه، اون گف بپا آب‌ت رو نریزی زمین که حیف و میل ‌می‌شه. تا اومدی به خودت بجنبی دو تا کتاب هم نوشتن، اسم یکی رو گذاشتن مضرات جق و اسم اون یکی شد احکام جق و بابات اومد گف تو چلفتی‌ای بپا آب‌ت نریزه زمین و باید باهاش بیل‌زن برامون بیاری و کدخدا اومد گف جقی‌خان بپا بپا آب‌ت نریزه زمین و باید برام سرباز بیاری. همین‌جا اختیار جق از دست‌ت رفت و جق شد لحاف ملا.

ایرانی نخستین، برهنه، زیر چنار امام‌زاده صالح، به اندازه‌ی بزرگی رویاهاش جق زد و مست از بوی وایتکس خواب‌ش برد. اولین مسلمونی که رسید زیر طاق کسرا گف من تا جق نزنم از این‌جا نمی‌رم. و زد هم. اما یه جایی رسید که لازم شد همه مواظب جایی که آب‌شون رو می‌ریزن باشن. جایی رسید که وظیفه بود دختری رو ببری تو زیرزمین و بکنی تو سوراخ اشتباه و سوراخ درست و منتظر بشینی که از توش بیل‌زن و سرباز دربیاد. همین‌جا اختیار جق از دست‌ت رفت. دیگه مهم نبود چقد اون روز آب خوردی، دیگه کسی ندید چقد آب‌ت اومده. دیگه مهم نبود امروز آب‌ت یه کم لزج‌تره و امروز یه کم قهوه خوردی و رنگ گرفته. دیگه بوش مهم نبود، جهش‌ش مهم نبود. رنگ و مزه و جهش‌ش همه تو عمق تاریخی سوراخ انسان‌سازی حادث می‌شد که کتاب احکام و مضرات می‌گه اگه توش رو خیره نگا کنی سوی چشات می‌ره. هنوز هم وقتی فیته رنگی و گل می‌زنی به ماشین و می‌ری قباله‌ی عقد رو امضا می‌کنی، داری امضا می‌کنی که حواس‌ت باشه نریزه زمین. تا همین امروز هم وظیفه‌ی بیل‌زن‌سازی و سربازسازی روی دوش بدبخت همین جقی‌هایی ئه که برای انسان‌سازی نه سوادی دارن و نه صلاحیتی و اگه هم دارن، کسی ازشون امتحان نگرفته. یه عده جمع می‌شن و یه لباسی تن جقی می‌کنن، سوار الاغ‌ش می‌کنن، دور شهر می‌چرخونن‌ش، و اسم‌ش از جقی تبدیل می‌شه به آقاجون. هزاره‌هاس که این جقی‌ها تبدیل به آقاجون می‌شن بدون این‌که کسی به‌شون توضیح بده چرا نمی‌تونن همون جقی‌های زیر چنار امام‌زاده بمونن و آب‌شون رو که روی پوست‌شون خشک شده بو بکشن. سده روی سده گذشته و جقی‌ها نمی‌بینن که کدخدا بدون اونا نمی‌تونه جنگ شروع کنه و ده پایینی رو بگیره و آب رو به زمین دشمن ببنده و گاو بدزده و یکی یه‌دونه بچه‌ی چش‌چپ بذاره تو دامن زن‌های مردم و دربره. کدخدا پهپاد نداشته که دسته‌آتاری رو برداره و دکمه‌ش رو بزنه و بمب بریزه سر ده پایین ولی الان دیگه تولید سرباز برای دفاع از تمامیت هیچ‌چیزی لازم نیست. کدخدا دلش قیلی ویلی می‌ره از دیدن صف جقی‌های خبردار، ولی دیگه دلیلی موجهی برای سربازسازی نداره. آقاجون هم دیگه دلیلی واسه بیل‌زن خواستن نداره. تو همون جنگ‌هایی که کدخدا راه انداخت، وقتی جقی‌ها به صف رفتن روی مین و زیر تانک و کسی نبود پیاز بکاره و برداره، یه لحظه‌ای بود که جقی با خودش نشست گف چه‌طور کار کدخدا و پیرمردها بدون پیاز راه می‌افته؟ چه‌طور کارشون قبل از جنگ، بدون من و بدون پیاز راه نمی‌افتاد؟ اصن چقد پیاز لازم ئه مگه؟ من جق نزنم که تو پیاز صادر و انبار کنی و قیمت ببری بالا پایین؟ همه‌ی این فکرها ولی یه لحظه بود. جنگ تموم شد، کدخدا و آقاجون برگشتن سراغ جسدهای زیر تانک‌ها و لاشه‌های روی زمین و گفتن پاشین پاشین که انشالله واسه سال دیگه انبارها پر باشه، پاشین که شیطون می‌رینه تو دست بی‌کار. تولیدمثل‌کن‌ها هنوز از فکر این‌که جقی‌ها جقی بمونن سرشون سوت می‌کشه ولی هیچکدوم جایی کاغذی پوست آهویی سنگ‌نوشته‌ای ندارن که بخونن و یادشون بیاد چرا سرشون داره سوت می‌کشه. زیر سایه‌ی کتاب احکام و مضرات جق، همه فقط همین‌قد یادشونه که آبی نباید بی‌اجازه زمین بریزه وگرنه سرها باید سوت بکشه. جقی هنوز به سن جق نرسیده که به‌ش می‌گن آستین بالا بزن، بی‌کار نباش، و آستین هم که یا می‌زنی بالا تا بیل بزنی و یا می‌زنی بالا که تا دسته بری تو کس ضعیفه. باید هم از سن کم عادت داد که دست‌ها مشغول بمونن. چیه بیکار ول ول ول ول ول ول ول ول ول ول؟ انقد می‌گن ول ول ول ول ول تا پنج سال‌ت می‌شه و آقاجون صدات می‌کنه بشینی بغل سماور، یه چایی برات می‌ریزه و می‌گه مرد کار نیستی چرا ارزن می‌کاری؟ کار جوهر مرد را زیاد می‌کند؛ مرد آن است که لب ببندد و بازو گشاید؛ مرد آن‌ست که نصف سرش را شانه کند و نصفش را نکند؛ مرد اگر کار را نگوید و بکند مرد است و اگر بگوید و بکند نیم‌مرد است و اگر بگوید و نکند نامرد است؛ مرد چون رنج برد گنج برد. مرد کار نیستی چرا ارزن می‌کاری؟

هیچی. دیشب تو خواب با کیو تو استخر بودم. تخماش رو کف‌مالی می‌کردم و پشماش رو صابون می‌زدم. به‌ش گفتم به نظرت بچه‌مون چه شکلی می‌شه؟ گف آب من و آب تو قاطی بشن بچه درست نمی‌شه. گفتم بیا امتحان کنیم. رفتیم بیرون استخر، وایسادیم رو به هم، کف یه دست‌ش رو قفل‌کرد پس گردن‌م و پیشونی‌هامون رو چسبوندیم به هم و جقید و جقیدم. نزدیک اومدن که شدیم یه سوراخی تو زمین رو نشونه گرفتیم و آب‌مون رو ریختیم توش. یه چن لحظه خبری نبود و بعد یه چیزی مثل سوفله ولی شکل نوزاد پف کرد و اومد بالا و بزرگ‌تر و بزرگ‌تر شد. بزرگ می‌شد و تمومی نداشت. کیو نگام کرد. بدون این‌که چیزی بگیم دست بردیم و یکی یه میله از پله‌های استخر رو کندیم و زدیم تو سر سوفله. ازش یه دنیا سفیده‌ی تخم‌مرغ پاشید و پف‌ش خوابید و برگشت تو همون سوراخه و شد دو تا لکه‌ی آب. عرق و سفیده رو از پیشونی‌مون پاک کردیم و دست هم رو گرفتیم و پریدیم تو استخر. زانوم رو مالیدم به زانوی کیو و پرسیدم چی شد میله زدی تو سرش؟ گف معلوم نبود چقد بزرگ شه و چی‌کارمون کنه. تخم‌های کیو تو دست‌م بود و فک می‌کردم چقدر ترسناک ئه که هر بار آب‌م و آب‌ش قاطی می‌شن ازش سوفله‌ی پستونک‌به‌دهن درمی‌آد. که ابروهای سوفله‌هه عین خودم سیاه و چشاش مث چشای کیو خندون ئه. فک کردم اگه بچه‌هه زنده می‌موند، وقتی پنج سال‌ش می‌شد دست‌ش رو می‌گرفتم و براش چایی می‌ریختم و می‌گفتم ببین، من دل‌م می‌خواد تو تا پنجاه‌سالگی‌ت اصن کار نکنی. می‌خوام بمونی خونه، ور دل خودم، نگات کنم و یاد بابای تنگ خدابیامرزت بیفتم. می‌خوام پنجاه سال اول زندگی‌ت رو فقط بجقی و خیام و والدن بخونی و یارانه‌ی پیاز بگیری. می‌خوام پیاز ماهیانه‌ت رو بذاری لای نون‌خالی، یه کم هم پس‌انداز دارم می‌دم ماست کیسه‌ای بخری. می‌خوام دست‌کم تا پنجاه‌سالگی نه رنگ بیل ببینی نه رنگ تفنگ. لقمه‌ت رو با دقت بجو، پنجاه بار هر لقمه رو بجو، بعد بیفت یه گوشه تو گرمی خورشید، تا پنجاه‌سالگی‌ت فقط عرق بریز و دس به هیچ‌چی جز کیرت نزن. می‌خوام انقد ماست بخوری، انقد پریدن آب‌ت رو نگا کنی و انقد خیام بخونی که تن‌ت بخار شه و خاک‌ت بره تو زمین و زمین زیرت طلا شه و از لکه‌ی پاشیده‌ی آب‌ت ریواس دربیاد و از این هم وحشت کردم. سماور رو برداشتم و کوبیدم و کوبیدم تو کله‌ی بچه‌هه، کوبیدم کوبیدم کوبیدم تا زرده‌ی تخم‌مرغ‌ش پاشید بیرون و تشک رو برگردوندم و با خیال راحت از خواب پریدم؛

از خواب پریدم و یادم افتاد بچه ندارم که بچه کشته باشم. دیدم به‌جاش زیرپوش‌م از آب‌م خیس ئه. قنوت گرفتم و گفتم الحمد یا دوانس تنبل؛ دوانس تنبل که «در گیتی بر سی‌وسه ده فرمان‌روا بود و هرگز هیچ کار و کرفه نورزید، مگر هنگامی که با پای راست‌ش دسته‌ای گیاه به پیش گاوی ورزا افکند.» می‌گن تمام تن تنبل‌ش رو تو اون دنیا جونورهای موذی می‌خورن، به غیر از اون یه پا که به گاو ورزا خوراک داد. گفتم شفاعت همه‌مون رو بکن که همون یه پا رو هم تکون ندیم، یا ایها الپای راست و تنهای دوانس تنبل؛